من وقتی خیلی همه چیز غصه ناک میشه هول میشم و معکوس عمل میکنم. مثلن قاعدتن با توجه به اسف بار بودن شرایط باید افسرده و نالان بشم اما برعکس عمل میکنم. کلن عمر افسردگی ها و گوشه ی اتاق نشستن های من خیلی کوتاهه. چند سال یه بار ممکنه خیلی قاطی کنم و روانی بازی در بیارم، مثله این سری که بیمار روحی شدم و با جماعتی قطع رابطه کردم و سیم کارتِ خوشگلم رو سر به نیست....هر چی! نمیخوام اینجا جمله های ناراحت کننده تایپ کنم اما خب تایپ کردن آرومم میکنه. من هرگز دفترچه ی خاطرات و روزانه نویسی نداشتم.ینی داشتم! اونم فقط یه بار در یک مقطع زمانی. بعد از 1 سال که چند صفحه شو خوندم رفتم دفتره رو انداختم تو سطل آشغال و به خودم قول دادم هرگز دفترخاطره نداشته باشم. پس چون من دفتر خاطره ندارم میام اینجا تایپ میکنم.تایپ میکنم،

خب عیبی نداره. من باید بهترین و بدترین شرایط ممکن رو در نظر بگیرم.درک داشته باشم و بدونم خدا ما رو نگاه میکنه.هوامونو داره و این قبیل صحبتای کلیشه ای. بعله! بابا فردا داره میره بیمارستان. باید بستری شه. اینکه دکترا تشخیص بدن جراحی شه یا نه فردا مشخص میشه. شاید فقط جهت تقویت و چک آپ بره شایدم اتفاقای ترسناکی مثله گذاشتن لوله در معده ش تو راه باشه. احساس میکنم قلبم مچاله شده. بابا نمی تونه غذا بخوره در حالی که گشنشه.از ضعف عصا دست میگیره و اکسیژن زشت و گنده ش بغل اتاق منو نگاه میکنه. چقد ازش بدم میاد. بعضی روزا وایمسم گوشه ی اتاق و نگاش میکنم.با نفرت البته.من نمیدونم تا کی توان دارم این روزا و اتفاقای زشت رو ببینم ولی خب میدونم که فعلن توان دارم. هر چند کمه ولی خب هست. دیشب مریم اینجا خوابید و کلی به من رسیدگی کرد. در واقع کلی به ما رسیدگی کرد. خودش که میگفت باید الان این طور باشم و دلم میخواد هر چند من و مامان هی بهش میگفتیم بشین و مهمون باش لطفن. صبح زود هم خانوم ب و خاله اومدن خونه مون و ختم انعام خوندیم با نماز مخصوص ش رو. خیلی زیاد بود. من و مریم هم که صبحونه نخورده نماز رو شروع کرده بودیم حسابی پنچر بودیم. خانوم ب میگفت این نماز معجزه میکنه. نمیدونم راسته یا نه ولی خب باید ایمان داشت و این رو معجزه دونست. اینکه تا ما شروع به خوندن کردیم گلوی بابا هم باز شد و صبحانه خورد...صبحانه خورد اما ناهار نه! خوابید و عصری با پسرا رفتن که سرم غذایی بزنه...آه قلبم! بابا صداش در نمیاد. به خاطر همین وقتی کاری داری ضربه میزنه رو میز که من بدوئم برم پیشش. یا سوت میزنه. من این روزا به صدای سوت آلرژی پیدا کردم و حتی اگه خواب هم باشم و صدای سوت بیاد ناخودآگاه خودمو به بابا میرسونم. چند روز پیش تو عمق خواب ظهر بودم که یهو صدای سوت اومد. نفهمیدم چی جوری خودمو رسوندم به بابا و چند بار خوردم به در و  دیوار فقط اینکه یه دفعه نشستم رو زمین از سر گیجه. دیدیم بابا اشاره میکنه به تلویزیون و من دیدم صدای سوت از عموهای فیتیله بوده و بابا داره آروم میخنده!... الان بابام تو حمومه. من ناخودآگاه دچار مالیخولیا میشم و میگم نکنه حالش بد شه یهو. میرم دمه در و میگم بابا!؟ اگه خوبی و چیزی نمی خوای به یه جا ضربه بزن!! بعد هم خب بابا قاعدتن عصبانی میشه از خر بازی های من! ظهر هم حسین اینا اومدن اینجا و حسین دیوانه مون کرد با شیطونی هاش. عصر هم با مریم رفتیم امامزاده و من از امامزاده قول گرفتم بابا رو جراحی نکنن.بهم قول داد! خدایا؟ قول میدم تا کلی وقت هیچی ازت نخوام ولی جون سارا فردا خبرای خوبی به ما برسه. من نمیخوام بابام رو تو این حال ببینم. لطفن تموم کن این روزارو...

پی بنوشت: پروردگارا! من باب آرزوی من بزگترین و عاجزانه ترین التماس ها رو در نظر بگیر.لطفن البته،