من از دست ئه خودم خیلی ناراحتم.

باید دو تا کتاب رو بخونم و روشون کار کنم که نکردم.

باید هر چه زودتر این قرارداد ئه رو تنظیم کنم و تحویل بدم که نکردم.

باید کلی فعل و لغت حفظ کنم و کتاب زبانم روبخورم که هیچی به هیچی.

باید اون ابریویشن ها رو حفظ کنم که نکردم.

حس ئه بدی دارم نسبت به خودم. تنبل و بی حوصله شدم.دلم میخواد فقط ذهنم آزاد باشه. همین. یا بخوابم یا کار ئه بیهوده کنم. ذهن و فکر و حوصله ی من هنوز بالا نیومده. هنوز سرجای قبلیش برنگشته.هنوز زود ئه واسه برگشتن. یه کم دیگه تنبل و غمگین باشم، بعد. جواب ئه اینا رو چی بدم که من از من کار میخوان ینی نباید درک کنن آدم ئو؟ عجب آ. یه کم درک کنین من ئو!

پی بنوشت: تازه 2 هفته م است که کلاس زبانم رو به حرفه ای ترین شکل ئه ممکن می پیچونم. قرار شده معلم ام بیاد خونه. این واسم شده دغدغه ی الکی! وا ! مسخره! که چی خب؟ این هفته دیگه حتمن میارمش. حالم بده. فوووفففففف.پاشم.پاشم. پاشم جمع کنم که دیگه باید برم خونه. بعد ئه 3 روز اومدم اداره و فقط 4 تا ایمیل چک کردم. تازه جوابم ندادم. جوابا با کاپیتان بود و نگاه کردن اش با من! خسته نباشم جدددددن!!!