زمان زیادی نگذشته. شده 3 ماه. 3 ماه و چند روز.3 ماه و چند روزه که من بابا ندارم. اسمش میشه توقع.زیادیه.میدونم.اضافیه.میدونم.بی جاست.میدونم.حق ئه من نیست. میدونم.ولی دست ئه خودم نیست. انقدر دلتنگ و رنجور و غمگینم که نمی تونم هضمش کنم. نمی تونم هضم کنم تا این حد تنهایی رو. من تو این  3ماه هیچ غمخواری و محبت و حضور و همدلی ای نداشتم. حتی شونه هم نداشتم. شونه واسه زار زدن و هوار کشیدن از بزرگترین غمی که ریخته بود تو زندگیم. از قدیمی ترین و صمیمی ترین فرد تو زندگیم تا سطحی ترین و جدیدترین آدمای زندگیم. امشب خیلی دلم شکست. از اینهمه نبودن و تنهایی. اشتباه از من بوده.شاید واقعن اشتباه از من بوده که شکستنم رو پنهان کردم.بغض و گریه و مچاله شدنمو قایم کردم. حتمن همینه. ولی دیگه شکستم! امشب شکستم. با توقع یا بی توقع! شکستم من... هر چی که میشمارم می بینم 3 ماه خیلی کم و زوده. هم واسه تنهایی هم واسه کلنجار رفتن! یکی بهم گفت: دلیلی ندیدم دل به دلت بدم تو این شرایط! تو ترحم نمیخواستی... آه قلبم! کاش یکی دل به دلم میداد.حتی واسه ترحم...

پی بنوشت:دلم واسه خودم سوخت. امروز رو میگم! ذوق داشتم واسه دیدن ئه چند تا ازدوستای نه چندان قدیمی م. کلی حرف و دردودل و جمله آماده کرده بودم واسه خودم. منتظر بودم که سبک شم. پیش این چند تا.ولی تا به خودم اومدم دیدم یه جایی نشستم که هیچ ربطی به من نداره! دوستایی کنارم ان که هیچ نقطه ی مشترکی بین خودمو اونا نمیبینم. خیلی دقت کردم ولی هیچی ندیدم. تو اون جمع چیکار میکردم؟؟؟ چقد خیال خام داشتم واسه آروم شدن.حتی یه جمله.وای قلبم...هنوزم عذاب وجدان دارم که یواشکی به یاسر اس م اس زدم بیا دنبالم.زودتر از چیزی که باهم قرار گذاشتیم بیا دنبالم. اونجا جای من نبود... کجای جای منه؟ کنج ئه اتاقم.عکس ئه بابا تو بغلم و گریه هایی که صبح میشه و دیدن ئه بابا تو خواب. بابای عزیز و مهربون ئه من.سارات خیلی تنها و دل شکسته ست بابا. فکر من و نکردی؟ اون موقع که چشمات رو بستی و نفس نکشیدی فکر ئه منو نکردی؟