زندگی همین است دیگه. همین است که در خانه ئه ما دیگه هیچ بابایی نیست که کارای باباگونه ی خونه رو انجام بده. هیچ بابایی نیست که چراغ اتاق ئه سارا رو درست کنه و بابای مهرداد از نردبون میره بالا و چراغ اتاق ئه سارا رو درست میکنه. هیچ بابایی نیست که لوستر آشپزخونه رو وصل کنه و یاسر و حسین لوستر وصل میکنن. هیچ بابایی نیست که لامپ راهرو و زنگ ئه در و درست کنه و اقای مدیر ئه ساختمون صندلی به دست می آد دمه درمون. حتی بابایی نیست که بگه میخ های ریز و پیچ گوشتی های دو سو پس کجا اند؟ شارژر باطری کوش؟ کپی های شناسنامه ها و ........ بابا؟ میدونی؟ من امروز دلم برای دست خط و روان نویس آی رنگارنگی که داشتی تنگ شد. آخه تو چقد خوش خط بودی و باسلیقه؟ یه بابا چقدر می تونه خارق العاده باشه که تو بودی؟ آآآآه قلبم.... بابای خوشگل و مهربون من.کاش کمی کمتر خوشگل و یا مهربون بودی، اینجوری کمتر غصه میخوردم که اونجا خوابیدی.اونجا که نه دلم میخواد اسمشو بیارم نه بهش فکر کنم. مورچه ها خوردنت رفت...
من دیشب منهدم شدم. انقدر بالا آوردم که فلج شدم. از شدت ئه ماجرا لرز کرده بودم و گرم نمیشدم. تا صبح دندونم به هم خورد و هی مردم. صبح مامانم نذاشت برم سرئه کار.منم لواشک خوردم و رفتم زیر ئه پتو.مرخصی ام ندارم تازه. ینی دارم ولی بدون حقوق :دی خیلی دردناک ئه مرخصی بدون ئه حقوق:دی باید تو موقعیتش قراربگیری تا درکم کنی:دی
نشستم رو تختمو و لواشک گاز میزنم. کلی درس دارم واسه خوندن. باید کلی فعل صرف کنم و کلی چیز ئه سخت تر.دیگه حال ندارم توضیح بدم. دلم هم زد. برم بالا بیارم. آهان آهان. یه چی درباره لواشک بگم بعد برم.
لواشکای ما تموم شد. بعد من رفتم خونه خاله م و از اونجا لوشک دزدیدم. یعنی به وضوح دزدیم آ. بعد اومد خونه و عذاب وجدان گرفتم. گفتم خب دزدیه. حرومه...زنگ زدم خونه خاله مو گفتم: مریم من از اون لواشک شور آتون دزدیدم و مریم و جریحه دار کردم. بعد لواشک دزدی هامم تموم شد.فرداش رفتم از سوپری لواشک و آلوچه خریدم که نمیرم از حالت تهوع تو اداره. داشتم ازشون میخوردم و ذوق میکردم که یکی از کاپیتانامون اومد گفت: اوا! تو که از اینا نمیخوردی؟ لواشکات کو؟ دیگه واسش توضیح دادمو و اعتراف به دزدی م کردم.گفت پاشو بیا دمه میزم. در ئه کشوشو باز کرد و توش پر ئه لواشک بود. گفت: منم فشارم بالاست باید ترشی بخورم هی. هر وقت خواستی نرو خونه خاله ت دزدی، بیا از کشوی من بدزد. حلال است و نوش جونتون. دیگه منم ذوق زده هیجانی داشتم انتخاب میکردم که یکی دیگه شون از اونور گفت: من تو خونه مون یه منبع گنده ی لواشکی پیدا کردم. شنبه واست میارم بچه!!!! بعله. این طوری آس... حالا خوبه حال نداشتم حرف بزنم. همینی هم که است. فووووف
بابای من،