من تو رو یادمه! وقتی بهم خوش میگذره.وقتی بهم بد میگذره.وقتی سرما خوردم.وقتی مشق می نوسم, حتی وقتی نو


من. خب؟ انقد دوس دارم که مثلن این چین و گوانگژو و المپیک و اینا هست؟ ورزشکارامون مدال میگیرن رد میشن و اینا , بعد منم اونجا باشم و هی جیغ بزنم و پرچم تکون بدم. هی قنج بره ته دلم و ذوق کنم که ایرانی ام و از این قبیل حرفای کلیشه ای...

پی بنوشت: این آقای کتاب فروش کناریمون انقد هی مودب و میگه بابا رو سلام برسون و وای نه من پول نمیگیرم و مهمون منو و این چیزا که آدم روش نمیشه بگه کتاب گرون, کردی تو پاچه م! هر وخ حالت بد بود و نا امید بودی 3تا سیب زمینی سرخ کن و سس بریز روش و با دست بخور.با چنگال نه ها! با دست.بعدم انگشتای سسی ت رو بلیس.خیلی حال میده.شاد میشی.تهشم بخواب جلو تلوزیون و سعی کن با چش سفیدی تمام  امتحان فردا رو فراموش کنی...

سیاسی.


ترم یک یه استاد گرامر داشتیم.خیلی دوسش داشتم.بچه ها ازش متنفر بودن.همه بهش فحش میدادن و این قبیل رفتارای پنجم دبستانی رو از خودشون تولید میکردن.استادمون گیر بود.کسی رو بعد از خودش راه نمیداد.حتی وقتی دختره با بغض میگفت از تهران اومدم و از 6صبح تو راهم!همیشه تمرنارو حل میکرد و واسه بچه تبلا منفی میذاشت.ازمون می خواست توضیح بدیم که چرا این جوابو انتخاب کردیم.من عاشق این لحظه از کلاس بودم.لپام گل مینداخت ولی توضیح میدادم.ترم دوم که شد بازم با همین استاد کلاس برداشتم.نمره هارو خیلی دیر گذاشت رو سایت.نزدیکای مهر بود.یه روز بعد از کلاس رفتم تو دفترش.مدیر گروه بود.الکی.هیچ کاریش نداشتم.از دانشگاه و بچه های خنگش که انگار سگ دنبالشون کرده بود که بیان ادبیات انگلیسی بخونن و نتونن یه جمله ی آدم وار و بگن عصبانی بودم.دلم می خواست گریه کنم.پیش استادم.دوست داشتم بغلش کنم و بگم استاد! من خیلی دوستون دارم.بر خلاف همه بچه ها.انقد که تا حالا به هیشکی نگفتم.خیلی بی دلیل احساس نزدیکی زیادی بهش میکردم.هر وخ میخواستم گریه کنم فک میکردم اگه الان اون بود چقد خوب میشدا.تو بغل اون گریه بیشتر خوش میگذشت.اسمش زهرا بود ولی بهش می گفتن ندا.چند هفته پیش از سارا پرسیدم اااااااا سارا‍! راستی چه خبر از سلطانی.میگن رفته دکترا بگیره.سارا خیلی احمقانه نگام کرد و گفت نمی دونی؟! و من همون روز دونستم که استادم به اجبار مجبور به مهاجرت و پناهندگی شده.حوصله ندارم بقیه احساسات و حال خرابمو بعد از دیدن عکساش تو نت بگم فقط اینکه هنوزم هست روا و شبایی که من تو رویاهام تو بغل استادم گریه میکنم و آروم میشم...

پی بنوشت: کافی ست سرچ کنید ن.د.ا.س.ل.ط.ا.ن.ی.


بادکنک


زندگی زورکی.زندکی زورکی یعنی مرگ.یعنی این صنعت ادبی که ترجمه ی فارسی ش میشه زندگی مرگ تدریجی من است.من میگم زندگی مرگ تدریجی روح من است.زندگی مرگ تدریجی روح من است.دونه دونه میشینم می نویسم.هر شب.هر صبح.هر روز تو تاکسی.تو حیاط دانشگاه. وقتی از پنجره طبقه چهارم, سر کلاس داستان کوتاه خیره میشم به بیرون.به یه جای دور.جاش خیلی م دور نیست.کارگاها و آزمایشگاههای بچه های علوم و فنیه. این فکر منه که دوره. رو در.رو دیوار.رو ورق چرک نویس.گوشه ی کتابام.رو لبام.بعضی وقتام مثه امشب تو این دنیای مجازی.همه جا.حتی وقتی تو آینه ی مات و قدی آراشگاه خیره میشم به چشام.زورکی میخندم و زورکی میدونم که شادم و بی تفاوت.بغضه.بغضش طوسی رنگه.شایدم بنفش تیره.هر چی که هست شده قده بادکنک 4 هزار تومنی حسین که همش فک میکردم 500 تومنم نمی ارزه.نمی ارزه چون من میخوام که نیرزه. با بازی عددا و قیمتا بی تفاوتیمو به صدای دلم ثابت میکنم.من بی تفاوتم.من میشینم رمان ترجمه می کنم و به ساعتای کوفتی فرانسه فک میکنم.سی دی درس 3 رو گوش میدم و مشقامو می نویسم.امشب با یه مشقت خاصی سطل آشغاله نارنجی گنده رو کف مالی کردم و برق انداختم.شستم و به کلاغا فک کردم.دستم از بوی وایتکس گریه ش گرفته.میرم بالامبارم.حالم خیلی بهتر میشه.امشبم تموم میشه.مثه هر شب.مثه دیشب.من تظاهر میکنم و وقتی دامن و لباسای تابستونی تنمه بخاری رو کم میکنم.مف مف میکنم.انگشتام از سرما میشه بنفش ولی راضی ام چون روز به روز در تمرین بی تفاوتی و تظاهر به خوبی پیشرفت میکنم.پیشرفت چشم گیر.من.سارا.امشب.با خودم مهربان تر میشوم...


روزی 2ساله می شود طفل ما...


حسین به من میگه نانا!

پی بنوشت: با تشکر از خانواده محترم آقای رجبی ,شهرداری ناحیه 6  و دبستان پسرانه ی گلهای انقلاب...


گامبو

کاش فرفری می شدم زیر باران...


بشین یه گوشه و از دیدن رنج و عذابم لذت ببر.

روحم برای تو.


به نظر من یکی از آرزوهای نگفته ی تاریخ بشر این بوده که:

"کاش تمام غصه هایم یک قصه بود."

البته دقیقن یادم نیست که این نظر من بوده یا قبلن جایی خوندمش. در هر صورت تو ذهنم بود و مجبورم که تایپش کنم.

پی بنوشت: احساس میکنم یه مربع در ابعاد 7 در 3 تو معده م زخم شده و قرمزه.می سوزه. خون میاد.دردش جهنمه.وقتی درد معده مو به زبون میارم آروم تر میشه.به این میگن معجزه ی سخن و قلم! جدی ش بگبرید...



هنرمند


من اصولن غصه ای ندارم برای خوردن

چیزی که می خورم غصه ی ناراحتی توئه.

پی بنوشت: وقتی ناخنت رو بیش از حد از ته بگیری قرمز میشه و می سوزه. این کارو نکن.درد داره.اذیت میشی...

می گه جیزه ها ولی نمی فهمه داغه!


بچه م حسین دماغشو چسبونده به بخاری!

نوک دماغش شده قرمز و قلمبه

عینهو دلقکای سیرک!!


یه نیروی درونی منو وادار به تایپ این مطلب کرد

پی بنوشت: نداریم.



انعکاس حضور خر در چشمان آبی ام سنگینی می کند.

مژه هایم بنفش است

دلم سرد و سرخابی

کفش های نارنجی ام کو؟!

در طوسی مه آلوده شب هنگام

انگشتان زعفرانی ام

چه آرام و زیرکانه

آبی لاجوردی را به سخره پختند!

پی بنوشت: این یک نمونه از شعر سپید یا به قول ما خارجیها  light verse می باشد که تنها و فقط جهت تایید سخنان استاد کیایی و در راستای دفاع از شعر پر محتوا و  ردیف دار و پدر مادر داره کلاسیک جوشیده شده است و از هر گونه ارزش و اعتبار ادبی ساقط است.




دوست من دوست بسیار خوبی است که مصرانه در پی ترک عادات زشت من است.او به شدت دارد روی شخصیت من کار میکند که فضولی ذاتی تنیده در سرشتم را بر طرف سازد. برخورد شدیدی در قبال اخلاقهای خاله زنکی و غیبت های هر از گاهی ام برای فلان و فلان میکند و مدام یاد آوری میکند که کمی متمدن تر و آدم وارانه تر رفتار کنم.در راستای تربیت و رشد اخلاقی ام 2 روز است که هی به او گوشزد میکنم که بیا و این پیله گری و گیر بودن مرا هم ترک بده که بسیار خرابی به بار آورده در زندگی روزانه ام و او دلسوزانه به دنبال پیدا کردن راه حلی برای برطرف نمودن این رذالت اخلاقی است.یکی دیگر از آرزوهای دوست مهربان من رفع تنبلی و یک کلمه ی بد دیگر من که چون ادب دارم اینجا تایپش نمی کنم است.این خصلت بی تربیت تا جایی پیش رفته که با جدیت تمام در حال پیچاندن کلاسهای دانشگاه و صرف اغلب زمان روز در تخت مهربان و گرمم هستم.

من الان از اینکه پته ی شخصیتی خودم را در ملاء عام روی آب ریختم بسیار لذت بردم.

باشد که در حضور جمع متنبه گشته و کمر بر اصلاح خویش بندم.

پی بنوشت: آدم باید حواسش باشد که نصفه شب و اینها وقتی گشنه اش شد پانشود برود سر فریزر و به تکه های بربری موجود در آنجا خیره شود.آدمیزاد است دیگر.شکمش افتاده در خار و خاشاک و حریص در سیر شدن.خبطی میکند.با شادی و عشق بربری گاز می زند و تا صبح هی معده اش می پیچد و هی خودش.گویا که قلوه سنگی قورت داده و شربت معده هم حتی اثر ندارد!آدمیزاد باید کلن شعور داشته باشد, باشد که رستگار شود.




گوله نمک


واقعن کیه که بخواد صحنه ی زیبا و خنده داره رقص دختر بچه های 5-6 ساله رو منکر شه؟

هان؟

آدم میخواد خفه شون کنه بس که نازن.

پی بنوشت: دخترک رقصید!