ترم یک یه استاد گرامر داشتیم.خیلی دوسش داشتم.بچه ها ازش متنفر بودن.همه بهش فحش میدادن و این قبیل رفتارای پنجم دبستانی رو از خودشون تولید میکردن.استادمون گیر بود.کسی رو بعد از خودش راه نمیداد.حتی وقتی دختره با بغض میگفت از تهران اومدم و از 6صبح تو راهم!همیشه تمرنارو حل میکرد و واسه بچه تبلا منفی میذاشت.ازمون می خواست توضیح بدیم که چرا این جوابو انتخاب کردیم.من عاشق این لحظه از کلاس بودم.لپام گل مینداخت ولی توضیح میدادم.ترم دوم که شد بازم با همین استاد کلاس برداشتم.نمره هارو خیلی دیر گذاشت رو سایت.نزدیکای مهر بود.یه روز بعد از کلاس رفتم تو دفترش.مدیر گروه بود.الکی.هیچ کاریش نداشتم.از دانشگاه و بچه های خنگش که انگار سگ دنبالشون کرده بود که بیان ادبیات انگلیسی بخونن و نتونن یه جمله ی آدم وار و بگن عصبانی بودم.دلم می خواست گریه کنم.پیش استادم.دوست داشتم بغلش کنم و بگم استاد! من خیلی دوستون دارم.بر خلاف همه بچه ها.انقد که تا حالا به هیشکی نگفتم.خیلی بی دلیل احساس نزدیکی زیادی بهش میکردم.هر وخ میخواستم گریه کنم فک میکردم اگه الان اون بود چقد خوب میشدا.تو بغل اون گریه بیشتر خوش میگذشت.اسمش زهرا بود ولی بهش می گفتن ندا.چند هفته پیش از سارا پرسیدم اااااااا سارا‍! راستی چه خبر از سلطانی.میگن رفته دکترا بگیره.سارا خیلی احمقانه نگام کرد و گفت نمی دونی؟! و من همون روز دونستم که استادم به اجبار مجبور به مهاجرت و پناهندگی شده.حوصله ندارم بقیه احساسات و حال خرابمو بعد از دیدن عکساش تو نت بگم فقط اینکه هنوزم هست روا و شبایی که من تو رویاهام تو بغل استادم گریه میکنم و آروم میشم...

پی بنوشت: کافی ست سرچ کنید ن.د.ا.س.ل.ط.ا.ن.ی.