زندگی زورکی.زندکی زورکی یعنی مرگ.یعنی این صنعت ادبی که ترجمه ی فارسی ش میشه زندگی مرگ تدریجی من است.من میگم زندگی مرگ تدریجی روح من است.زندگی مرگ تدریجی روح من است.دونه دونه میشینم می نویسم.هر شب.هر صبح.هر روز تو تاکسی.تو حیاط دانشگاه. وقتی از پنجره طبقه چهارم, سر کلاس داستان کوتاه خیره میشم به بیرون.به یه جای دور.جاش خیلی م دور نیست.کارگاها و آزمایشگاههای بچه های علوم و فنیه. این فکر منه که دوره. رو در.رو دیوار.رو ورق چرک نویس.گوشه ی کتابام.رو لبام.بعضی وقتام مثه امشب تو این دنیای مجازی.همه جا.حتی وقتی تو آینه ی مات و قدی آراشگاه خیره میشم به چشام.زورکی میخندم و زورکی میدونم که شادم و بی تفاوت.بغضه.بغضش طوسی رنگه.شایدم بنفش تیره.هر چی که هست شده قده بادکنک 4 هزار تومنی حسین که همش فک میکردم 500 تومنم نمی ارزه.نمی ارزه چون من میخوام که نیرزه. با بازی عددا و قیمتا بی تفاوتیمو به صدای دلم ثابت میکنم.من بی تفاوتم.من میشینم رمان ترجمه می کنم و به ساعتای کوفتی فرانسه فک میکنم.سی دی درس 3 رو گوش میدم و مشقامو می نویسم.امشب با یه مشقت خاصی سطل آشغاله نارنجی گنده رو کف مالی کردم و برق انداختم.شستم و به کلاغا فک کردم.دستم از بوی وایتکس گریه ش گرفته.میرم بالامبارم.حالم خیلی بهتر میشه.امشبم تموم میشه.مثه هر شب.مثه دیشب.من تظاهر میکنم و وقتی دامن و لباسای تابستونی تنمه بخاری رو کم میکنم.مف مف میکنم.انگشتام از سرما میشه بنفش ولی راضی ام چون روز به روز در تمرین بی تفاوتی و تظاهر به خوبی پیشرفت میکنم.پیشرفت چشم گیر.من.سارا.امشب.با خودم مهربان تر میشوم...