پناه بر خدا


فرزندم!

دخترکم!

دلبنده بابا!

اگر دیدی 40 سال را پر داراست,

زن ندارد و عزب اقلی نام گرفته ,

ادعای دین و تقوا درش شعله ور و سوزان است و با چشمان نحسش کاشی ها را متنانت وار می شمرد,

بدون لحظه ای درنگ و لختی تردید, اولین کلمه ی مصور در ذهن معصوم و بی گناهت کثافت و لجن مال بودن نفس خفته اش باشد.

استثناء و تبصره و این قبیل شعارات فلونی هم نداریم

دهنت را ببند, گردنت را کج کن و بلند و رسا بگو چشم!

باشد که رستگار شوی...

پی بنوشت: !!!!



Viva Eto'o


قیافه های نکبتشون حالمو بهم میزنه

زرد و زار

چشم آبی, موی زرد

حیوونای نژاد پرست

حیوون لایق ترین لغت واسه بی وجودیشون

ضعیف و خوارن

یه مشت آشغال از ته مونده های قرن نوزده ان.

و

همانا لعنت پروردگار بر تمام جاهلان و حیوان صفتان.آمین...

پی بنوشت: مطلب فوق در راستای اهانت ایتالیایی های گاو در بازی امروز اینتر به ساموئل اتوئو نوشته شده. هر چه سیاه تر و فرتر بدون شک زیبا تر و باشکوه تر.یه دل سیر گریه کردم وقتی بهش فحش میدادن.خاک تو سرشون.قدرت و بزرگواری تو چشمای اتوئو موج میزد.همین نگاه کافیه واسه تحقیر ذات کثافتشون.بی شرفای بی مایه.


ترس شبانه


سلام

من تازگی ها دچار یه بیماریی شدم. شبا وقتی ساعت 8 دارم از دانشگاه میام خونه و کز کردم گوشه ی تاکسی همش فک میکنم که آقای راننده یا جناب مسافر محترم بغل دستی قصد جون من رو کردن.این احساس وقتی تو دلم چند برابر میشه که داریم تو یه بلوار تاریک و خلوت گاز میدیم به سمت جلو.با خودم میگم بعد از دیدن کوچکترین حرکتی با کیف پول گنده م میکوبونم تو سرش یا نه کیف پول که درد نداره جیغ میزنم ,حتی می تونم در ماشین رو هم باز کنم و بپرم بیرون.هم زمان با گذر نقشه های خفنم یه چیزه قلمبه ای تو معده م درد میگیره و میسوزه. اون موقع ست که من میفهمم ارتباط خاصی بین بیماری جدیدم و معده درد پیشینم وجود داره.میرسم به حوالی منزل در حالی که نه آقای راننده منو کشته و نه جناب محترم بغل دستی شامل جسارتی شده.250 تومن میدم و در و محکم میکوبم.

بیماریم تا جایی پیش میره که باید یه مسیری رو واسه رسیدن به خونه پیاده برم. تو راه باز دچار مالیخولیا میشم و فک میکنم که الان یه نفر از پشت به من حمله ور میشه یا موتوری ای که داره از روبه رو بهم نزدیک میشه با انجام حرکاتی خاص و آکروباتیک منو پرت کنه تو جوب.من نمیدونم چرا تمام مسیرهای منتهی به خونه ی ما یه قسمت تاریک داره که باعث هجوم چنین افکار ترسناکی به ذهن دختر مردم میشه.

ارازل اوباش؟

تاریکی؟

ساعت 8 شب؟

راننده تاکسی؟

عدم فرهنگ نشستن در تاکسی؟

جامعه ای گرگ صفت و خر پندار؟

دختری تنها؟

تو کوچه ها؟

خیابونا؟

که ای خدا؟

منم سارا؟

توی شبا؟

از اون بالا؟

فرشته ها؟

ستاره ها؟

بیان پایین؟

دوره سارا؟

یا دخترا؟

حلقه بشن؟

گرد بشن؟

همه با هم؟

ترس و بلا؟

تو کوچه ها؟

خیابونا؟

پر بگیره؟

خر بخوره؟

چشش در آد؟

بره هوا...

پی بنوشت: از رنجی که می بریم(2).


 

 

درس امروز


My Galley Charged with Forgetfulness

این جمله ی بالا در دسته بندی ادبی جزو زیر گروه  Petrarchan conceit قرار میگیره. یعنی شعر یا نثری که باید بین دو صفت متضاد تشابهاتی رو پیدا کنی که وجود همین تضاد در عین شباهت باعت زیبا کردن متن یا شعر میشه. مثل فارسی که میگیم اشک شوق یا زندگی مرگی تدریجی است...

here galley means ship and ship means lover or be loved. charge means destroyed relationship and forgetfulness means painful problems or may be the sea of problems

it says that when the lover and be loved cut their relationship both of them are in a bad and painful situation, and they should be patient to pass this felooni time

حالا عمرا اگه درمان یا مثلا آرامشی باشه.

خوشم اومد از این جمله.

زیبایی در عین درد. تضاد در عین شباهت.

عالم عجیبی داره این احساسات موجود در کتب دانشگاهی.

پی بنوشت:حذف شد.


Las ketchup


گرمای دوستیمون وقتی شعله ور میشه که تو به خاطر من , پا به پای من و در کنار من بانو نوش آفرین میکنی تو گوش ات!

آه ! عزیز دل...

پی بنوشت: قل قل کردم از بودنت برنزه ی درازه من.


عرش کجاست؟!...


اه.

خر ترین حالتش اینه که نیم ساعت گریه کنی و یه من اشک و فین تولید کرده باشی اما دستمال دمه دستت نباشه! حتی مف مف و قولوپ قولوپ اشک خوردنم جواب نمیده...

پی بنوشت: می سوزم هر شب.

آذین غم


باد میاد.

پرده ی نقره ای اتاقم جلو عقب میره.

تحت تاثیر درسام قرار میگیرم و به جزر و مد آبهای نیلگون تشبیه شون میکنم.

فکر میکنم.

به چی؟ دقیقن نمیدونم ولی فکرم مشغوله.

به دیواره کناره تختم خیره میشم

تیکه تیکه شو یه چی نوشتم.

چشامو میبندیم

تو دلم میخونم:

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشنین دارم/ رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم.

تو که باشی آرومم.

حتی اگه همه رو از دست بدم.

پی بنوشت: دلم برای دستام میسوزه.یادته؟یادمه...


تهوع


یعنی دیگه واقعن حالم از هر چی عشق و احساس و علاقه و این قبیل خزعبلات به هم می خوره.

ببندید اون مبارک و بی زحمت.

اه.

پی بنوشت: دلم چیپس فلفلی می خواد با ماست موسیر.گشنمه.

ژاکتم درخانه نیست/خانه ام ویرانه نیست!


وقتی هوا سرد میشه یه چیزه تیزی تو دماغم تیر میکشه و میسوزه!

کسی چنین حس مشابهی داشته هرگز؟

آسمان شهر ما شروشر می بارد امشب...

پی بنوشت: واج آرایی ش.


tant pis


امروز 3 ساعت فرانسه داشتیم.خیلی باحاله.دوم دبیرستان که بودم یه خانم ادبیات داشتیم که یه پسر داشت.پسرش تو جشنواره خوارزمی دوم کشوری شده بود و هزاران بیت از اشعار حافظ و سعدی رو حفظ بود.هر روز پامیشد میومد پسر نابغه شو میکوبوند تو چش و چاله ما و میرفت.یه روز اومده گف پسرم رفته سی دی خود آموز زبان روسی خریده و الان روسی خفن بلد شده و بند و بساط.میگف رفتیم مشهد تو این بازار روسیا همچین روسی حرف زده که اقا روسه گفته اوا شما روسین؟!!! خلاصه.هی خانوممون می گفت و هی احساسات حسادت داره دخترانه و این قبیل مسائل من تحریک میشد.انقد که پاشدم رفتم حق ترین سی دی آموزش زبان فرانسه رو از بازار تهیه کردم و قصد خود آموزی کردم ولی خب از اونجا که همیشه ماه و خورشید و فلاک جلوی پیشرفت منو گرفتن سی دی مذکور هرگز نصب و خوانده نشد تو کامپیوترم.حالا منم از این آدما نبودم که پیگیری نکنما.چرا.اتفاقا یه 3 4 باری سی دی عوض کردم از نمایندگی و ویندوزو این چیزا اما خب کلن قسمت نبود من در اون مقطع از زندگیم فرانسه یاد بگیرم.دیشب یه دفعه چشم بصیرتم روشن شد و دیدم اااا سی دی رو میزه! از اونجایی که لگن قبلی رو بوسیده و در گوشه ای از اتاق مستقرش کرده بودم و حتم داشتم که کامپیوتر پیشرفته و فهمیده ی جدیدم اسباب پیشرفت منو فراهم میکنه لبخندی ملیح زدم و سی دی دونی شو وا کردم و فرانسه اینا رو چپوندم توش! جلل خارج که میگن واسه همین موقع هاستا.خوند.چقدم خوب خوند. آره دیگه. بعد4 5 سال سکوی پرش من به سمت آموختن زبان سومی سخت آماده شد.از اون ور دانشگاه 9 واحد فرانسه پخته واسمون از این ورم دنیای دیجیتال و دیکشنری های ارزون اون آقا سبیلو مهربونه!به قول چند تا پست طبقه پایین تر : فرانسه می آموزم , پس هستم (سارا دکارت!)

پی بنوشت: نمیدونم واقعا آثاری مبنی بر بز بودن تو چهره ی من مشاهده میشه که اینجوری واسم ابراز احساسات میکنن؟!


وندالیسم


انقد بدم میاد طرف در میاد میگه دست خودم نیست!

یعنی چی آخه؟

من همین جا در حضور جمع اعتراف میکنم که با اهداف کاملا برنامه ریزی شده و از پیش تعیین گشته تمامی آب سرد کن های موجود در چهار طبقه ی دانشکده را از برق میکشم و اگر فرصتی پیش آید به ضرس قاطع برق کل راهرو ها را نیز قطع میگردانم. همه چیز هم کاملا دست خودم و تحت کنترل شخص سارا میباشد.

پی بنوشت: میگم مثلا حالا اگه من از این د.و.م خر.د.ا.د.ی ها بودما فحش رو میکشیدم به دولت و ملت و اینجا تایپ میکردم چه وضع مملکته که هیچ تاکسی ای پیدا نمیشه منو از سر کوچه مون ببره هفت تیر!


وجود خلاء در مینیاتور ایرانی بر مبنای اثبات نسبیت از دید ملاصدرا


من از هفته ی پیش متوجه این مسئله شدم که در حال دچار شدن به یک جهان بینی نسبی - تدریجی گشته ام. فهمم عمیق تر و پهنای دیدم وسعت بخشیده تر شده است.من همین امروز جلوی آینه ی اتاقم چشمانم را تا ته گرد کردم و عزمم را جزم تا زین پس خیلی خانم تر از این حرفها باشم..

پی بنوشت: یه کتابی رو از استادم گرفتم, گرفتن که نه کش رفتم, کش رفتنم نه محترمانه تهدید کردم و سپس گرفتم . حالا هرچی.کلن الان یه کتابی افتاده پایین تختم که من هی میخونم و هی نمی فمم. انقد نمی فمم که هی می خونم و هی هر هر می خندم.و مجددا جلو آینه به این نتیجه رسیدم که اکیدا و قطعا در موضوعاتی که به گروه سنی من مربوط نمیشه دخالت نکنم. با تشکر.

.


Best part of my Heart