مدارکش موجود است...


حسین دیروز یه چیزی تو مایه های 7 قدم راه رفت!

یه جوری راه می ره انگار در حال اجرای رژه ی نمایشی نیروهای مسلحه!

پاهاشو یک عالمه میبره بالا و میکوبونه زمین

تند تند قدم ور میداره. بعدم تالاپ میفته زمین و غش غش می خنده...

هنوز دستمون نیومده هیکلش چقده

هرچی واسش می خریم یا بزرگ تره یا کوچیک تر!

مامانم دیشب واسش یه دست تاب شلوارک بسکتبالی خریده بود

بلوزه دقیقا تا زانوش بود. شلوارک گشادشم که تا مچ پاش!

هرهر خندیدیم بهش!

اونم تا جایی که توان داشت واسمون دست زد و رقصید...

اینقدر پیشرفت کرده بچه م که وقتی باباش می خونه, گاوه میگه... :

بلافاصله جواب میده: ما  ما!

به نظر من همین که لیوان و کاسه ی جداگانه داره سر سفره

و

با ملاقه یخ توی پارچ آبو هم میزنه

و

با کنترل تلوزیون الو الو می کنه

و

بعد از گفتن آهنگین کلمه ی سااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررررررررا

تکرار میکنه:

آراااااااااااااااااااااا !

حاکی از بزرگ شدن و ایجاد نوعی فهمیدگی جدید در نوه ی پسری این خانواده ست!

آره خلاصه...

پی بنوشت: اختصاصی- جهت شادی و رفع خستگی خواهرم. 

هان؟!...


با اینکه من در آستانه ی 21 سالگی ام

ولی هنوز یه امضای واقعی و شخصیت وار ندارم!

یه بادکنکه قلمبه می کشم با یه مشت خط خطی زیرش

بعدم فامیلیو تاریخ میزارم تنگش بلکن مهم و قشنگ به نظر بیاد!

اه

واسه چی کامرون باخت؟

سیاهای طفلکه مظلومه من

کودکان فقیره دیروزه من

مردان فقیده امروزه من

مو فر فری های من!

قشنگای من!

قلدرای پر خطای من....

آه!

پی بنوشت: هان؟! تا آخر جام هر تیم آفریقایی که ببازه همین بساطو داریم. گفته باشم!

درک بالا!


میگما!‍

من الان بعد از چند روز بلاگ داری و تازه واردیو بند و بساط فهمیدم که آدم واقعا نباید هر چرتیو که میاد دمه دهن و مخش تو اینجا تایپ کنه!

آره خلاصه...

پی بنوشت: تشویق.

فیتبال


همچین عشق پیچید تو وجودم از برد مکزیک! :دی

یه حس فوق العاده ی همیشگی به آمریکای لاتین:-×

پی بنوشت: فرانسه رو 2بار! :دی

نداریم...


اسم وحید همون حسی رو به من القا میکنه که وحیده

سعید همون رو که سعیده

حمید همون رو که حمیده

مهدی همون رو که مهدیه

حبیب همون رو که حبیبه

و....

ولی این حسم اصلا درباره ی فرید و فریده صدق نمی کنه!

حسی که القا میشه یه چیزیه تو مایه های منوچر و ماندانا یا قرمز و صورمه ای!

موندم چرا؟!

پی بنوشت: نداریم.

آفریقای من!


واقعا که!

خیلی حکیمانه صلاح دیدم تغییر بدم...

واسه بعضیا از صمیم قلب متاسفم!

پی بنوشت: نداریم.

چند لحظه با حسین...


حسین یه تف کاکائویی گنده ی قهوه ای انداخت رو مبل خونه آجیم

دوتایی خیره شدیم به هم!

چشاشو گرد کرده بود و نگام می کرد

انگاری خودشم فهمیده بود کار بدی کرده

زل زده بود به لکه ی قهوه ای و پشت سر هم می گفت: "مه مه مه"!

من اون لحظه خیلی مغرورانه احساس ناجی بودن کردم

یه ناجی بودم که پاک کردن تف کاکائویی و دل گرمی حسین فقط از من بر می اومد!

با نوک انگشت و کف دست ماسمالیش کردم

حسین هنوز ساکت بود

بچه ا م درکش خیلی بالاست!

لکه ی قهوه ای به خاکستری تبدیل شد که احساس کردیم کافیه!

حسین اینبار بلند گفت "مه" و تو شلوغیه خونه متفرق شدیم.

من به آشپزخونه اونم چهار دست و پا به دنبالم...

پی بنوشت: "مه" یعنی عمه!!!

آسمان قرمز نیست...


از شبای کوتاه بهار و تابستون جدن متنفرم

انگار خدا یادش رفته اونایی رو که زندگیشون تو شبای بلند جریان داره...

اه

پی بنوشت: درخواست!

کوتاه مثل تو...

می دونی؟

بعضی وقتها مثه پیرزنایی میشم که از تکنولوژی میترسن!

یه حسی مثه چشای مامان بزرگم وقتی داشتم واسش روند کاری عابر بانکو توضیح میدادم!

خوبه آدم بعضی وقتا ضعفاشو با همه وجود بپذیره.

حتی وقتی چش سفیده!

پی بنوشت: داشتن دوستی مثل شهرزاد بعضی وقتا لازمه...

نیمه شب...

 

ولی به اعتقاد من اگه از همه ی ضایع بازیاش چشم پوشی کنیم افتخاري هنوز بهترين حسه!

پي بنوشت: غصه يعني يه عالمه اشك پاچيده نشده.

بهترین عنوان سال...

 

احمق ما مرده ایم!

+ صلاح دیدم که این بهترین عنوان سال باشه!

هان؟

پی بنوشت: داستانک های رسول یونان- نشر مشکی

احساسات گورخری من!...

 

ارتباط غریبی ست بین میز آشپزخانه و غصه های من...

پی بنوشت: بی شرف! 

تقدیر یا علاقه؟!...

 

از اول دبیرستان به لاتین خوانی معتاد شده بود. هر خط کتاب ها معمایی بود که می بایست سر صبرو حوصله حل می شد.دانشی که ذره ذره جمع شده بود . کلمه ها و صرف و نحو باستانی که در مغزش جا گرفته بودند و برایش حسی مقدس پیدا کرده بودند به او قدرت مي داد كه جهاني مرده را زنده كند...

خواندن همين چندتا خط باعث شد كه يهو رشته مو بيشتر دوست داشته باشم!

تاثير لحظه اي بود گويا!

پي بنوشت: خاك غريب - جومپا لاهيري - به شدت توصيه مي شود.