چند لحظه با حسین...
حسین یه تف کاکائویی گنده ی قهوه ای انداخت رو مبل خونه آجیم
دوتایی خیره شدیم به هم!
چشاشو گرد کرده بود و نگام می کرد
انگاری خودشم فهمیده بود کار بدی کرده
زل زده بود به لکه ی قهوه ای و پشت سر هم می گفت: "مه مه مه"!
من اون لحظه خیلی مغرورانه احساس ناجی بودن کردم
یه ناجی بودم که پاک کردن تف کاکائویی و دل گرمی حسین فقط از من بر می اومد!
با نوک انگشت و کف دست ماسمالیش کردم
حسین هنوز ساکت بود
بچه ا م درکش خیلی بالاست!
لکه ی قهوه ای به خاکستری تبدیل شد که احساس کردیم کافیه!
حسین اینبار بلند گفت "مه" و تو شلوغیه خونه متفرق شدیم.
من به آشپزخونه اونم چهار دست و پا به دنبالم...
پی بنوشت: "مه" یعنی عمه!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:59 توسط س.
|
بابای من،