حسین یه تف کاکائویی گنده ی قهوه ای انداخت رو مبل خونه آجیم

دوتایی خیره شدیم به هم!

چشاشو گرد کرده بود و نگام می کرد

انگاری خودشم فهمیده بود کار بدی کرده

زل زده بود به لکه ی قهوه ای و پشت سر هم می گفت: "مه مه مه"!

من اون لحظه خیلی مغرورانه احساس ناجی بودن کردم

یه ناجی بودم که پاک کردن تف کاکائویی و دل گرمی حسین فقط از من بر می اومد!

با نوک انگشت و کف دست ماسمالیش کردم

حسین هنوز ساکت بود

بچه ا م درکش خیلی بالاست!

لکه ی قهوه ای به خاکستری تبدیل شد که احساس کردیم کافیه!

حسین اینبار بلند گفت "مه" و تو شلوغیه خونه متفرق شدیم.

من به آشپزخونه اونم چهار دست و پا به دنبالم...

پی بنوشت: "مه" یعنی عمه!!!