من این آرامشی رو که الان دارم رو با بدبختی به دست آوردم. به روح و جسم ام تا بی نهایت آسیب رسیده و مچاله شدم تا رسیدم به اینجا... امسال! این چند ماه ئه اخیر! فاجعه بار ترین و تلخ ترین اتفاقای زندگیم رخ داد، ولی آرامشم سر جاش بود. باید همچنان قوی باشم و حفظش کنم.نمیذارم از دستم بره... وقتی موضوع ئه کشنده ای مثله نداشتن ئه بابا وجود داره بقیه ی مسائل گه خوردن که حال منو بد کنن؟ داز این نید مور کلریفیکیشن؟

اووووف!

پی بنوشت: بوش میومد که این 2-3 روزه حالم داره پرپر میشه. به خودم مهلت دادم فقط  تا آخر هفته واسه ی این موضوع حرص _و نه غصه_ بخورم. امروز وقتی از سرئه کار اومدم و از ساعت ئه 6 خوابیدم و زیر پتو غصه _ و نه حرص_ خوردم، انقدر برام گرون تموم شد که خودمو دعوا کردم و گفتم: بیخود میکنی تا آحر ئه هفته! همین امشب این فکر برای همیشه از سرت میره بیرون...خلاصه دیگه! الان کمی بهترم . بهترم میشم به فضل ئه پروردگار!

پی بنوشت: خب خدا... خدای خوشگل و جیگولی! من این پائین نشستم تا یه بار ئه دیگه عدالتت رو نشونم بدی. لطفن نکته هایی رو که مدنظر من است رو فراموش نکن.... امیر حسین... آه امیرحسین! کجایی که واسم از اون حرفای قشنگ ئه ماورایی ت بزنی... کجایی تو؟ کجایین شما دو تا جوجه که من هی بیام پیشتون و گریه کنم و حرف بزنم و بهم بخندین؟...اوووووف

پی بنوشت: دیگه مورد خاصی برای تایپ نمی بینم جز اینکه، بابا؟ من دوست ندارم بهم بگن یتیم! خاک تو سر ئه هر کی که به من میگه یتیم. بابای من هست. یه روز قراره از بیمارستان مرخص شه و بازم دوتایی تو بغل ئه هم شعر بخونیم و به دنیا بخندیم،