میشنوم که همه بیدار شدن.میرم زیر پتو و گریه میکنم. حسین میاد بالا سرم و میگه: عمه! داریم میریم سر ئه خاک ئه باباجون. نمیای؟ از همون زیر میگم: نه! پتو رو بیشتر میپیچونم دور ئه کله م و بیشتر گریه میکنم! مامانم میاد میگه: نمیای؟ میگم: نه! میگه: سالاد رو آماده کن تا ما بیاییم!
بابا؟ کی سر خاک تو اومدن انقدر موضوع جا افتاده و راحتی شد که اینجوری باهاش برخورد میکنیم؟
از وقتی اون سنگ سفید رو گذاشتن روت و اسم و تاریخ تولدت رو روش نوشتن و من هی وایسادم نگاه کردم و خوندم و بهت زده شدم و مردم و غش کردم، دیگه نیومدم پیشت! اینا چی جوری هر هفته میان و اون سنگ و نگاه میکنن و میخونن و نمیمیرن از غش؟ بعدش هم باقالی پلو با سالاد میخورن! عجیب آ....؟؟؟؟؟
پی بنوشت: بابا؟ از دیروز و آرزو هیچی نمیگم! ما مردیم. برای دومین بار همه پیر و مرده شدند بعد از رفتن ئه تو. دیروز مهمون داشتی. میلاد ئه عزیز و مهربون...گریه های عمه. پیر شدن عمو. پر پر زدن ئه آرزو! دیوونه شدن ئه زنعمو. سجاد تکیه داده بود به دیوار و با لباسای سربازیش بلند بلند گریه میکرد. رضا با همه ی گنده بودنش های های کریه میکرد و حامد آرزو رو میکشید که خودشو نزنه تو درودیوار! دیدی اینا رو؟ چقد جات خالی بود. خالی بود که بشی بابا واسه آرزو. بابا واسه سارا. کوه واسه عمه. دست واسه پاک کردن ئه اشکای زنعمو.کجایی تو؟ بابای مهربون ئه من..
بابای من،