توی شرکت همه ی خانم ها با من بد اند! من تنها کارمند خانوم اینجام و بقیه همه منشی اند. اوایل خیلی وحشتناک باهام بد بودند، مثلن در حد ئه دهن کجی و جواب سلام ندادن و اینا. آروم آروم بهتر و به تدریج خوب شدند حتی! تا چند روز ئه پیش که فهمیدم همه ی این خوبی ها م فیلم بوده و بدجنسی و حسادت.اصن یه وعض ئه مخوف و سنگینی رو واسم به وجود آوردن زن آی اینجا..

دیروز واسه این کارا خیلی غصه خوردم حتی خیلی ظریف تو دستشویی گریه کردم. از امروز تصمیم گرفتم برم تو قیافه و کلاس گذاشتن و این جریانات. اینجوری همه چی بهتره. خیلی خوش هم میگذره تازه!!! صبح هم به سرعت دویدم تو اتاق ئه کاپیتان و ننر بازی درآوردم که من راضی نیستم و شرایط سخته و همه رو براش تعریف کردم. اونم فقط نچ نچ میکنه و میگه قوی باش! ولشون کن ! آهان بعد همین قضیه هم خیلی حساسیت برانگیز شده. به جهنم که شده. دیگه حال ندارم تعریف کنم،

پی بنوشت:

بابا؟ اگه بودی، واست اینا رو تعریف میکردم و بهم میخندیدی. خدا رو شکر که هنوز شکل ئه خندیدنت تو ذهنمه. یادته این آخری ها که حالت کلی بد بود و درد داشتی مثه جوجه نشستم پشت سرت رو تخت و تو تکیه دادی بهم؟ بعد من لیوان آب هویج رو گرفته بودم و تو میخوردی؟ قربونت بشه سارا... این صحنه بغض است و بس!

بابا؟ اگه بودی، الان باید لباسای گرمت رو واست آماده میکردم و نگران بودم که همشو می پوشی یا نه؟ منم شدم مثه خودت. سرمایی و همیشه یخ... سردت نشه جوجه ی من؟

نبودنت سخت تر از چیزی ئه که حتی بشه تصورش رو کرد ولی خب نیستی دیگه، اینکه با خودمون میگیم به جاش دیگه درد نمیکشی  گول زنک ترین حرف ئه خوشایندی ئه میشه زد..بله!