آه قلبم..
من یه خواستگار داشتم، فک کنم 2 سال پیش بود مثلن. بعد این داداش ئه دوستِ بابام بود. از همون اول هم به بابام اینا گفتم من از مدل خانواده ی اینا خوشم نمیاد و نه و اینا... حالا طفلی ها بدم نبودنا،ولی من خوشم نمیومد. بعدم اون موقع ها من اصن تو یه فازای دیگه ای بودم و درگیر یه احساسات ئه دیگه ای... خلاصه اینا پاشدن اومدن و من به پسره گفتم نه! یه نه یِ ناجور. که مثلن اصن تحویلش نگرفتم و این بی فرهنگ بازیا. بیشتر از لج رودروایسی کار بابام اینا بود که اینجوری گفتم نه!.... بعد یه هفته بعدش زن دوست بابام زنگ زد و گفت: آره پسرمون اون شب رفت زیر سرم و یه هفته سر کار نرفت و افسردگی گرفت و اینا!!!!!!!!!!!!!.... حالا اینا همه در شرایطی بود که من و پسره واسه بار اول همو میدیدیم... چه جو گیرن مردم!!! بعد دیگه گذشت و اینا تا چند روز پیش که دوست بابام به بابام گفت که: آره داداشم از اون موقع که نه شنیده دیگه جایی خواستگاری نرفته و قهر کرده و اینا الان هم بورس شده داره میره کانادا دکتراشو بگیره، ما خیلی نگرانشیم و..... خیلی لجم گرفت! از خر بودن پسره. اونوقت الان که مامانم این حرف و با جزئیات برام تعریف کرد عذاب وجدان گرفتم که ایا تخصیره منه الان؟؟؟؟ آخه چه قد بی جنبه ن مردم؟! من الان له ئه جنبه ی قشره خاصی از مردم شدم! والا...
من در واقع یه کینه ی احساسی ئه سنگینی گرفتم. البته کینه هم نیستا بیشتر دلخوری ئه. شایدم دل شکستگی، شایدم بُهت. هر چی که هست باعث شده از هی چی احساس و عشق و این داستاناست زده شم. من همه ی توان احساسی م رو تو یه مقطعی خرج کردم و خیلی هم عذاب کشیدم. می تونم بگم سخت ترین دوران عمرم بود، اما خب هیچ وقت از کاری که کردم پشیمون نیستم. فقط این حس سیاه و ناخوش با منه.... ته دلم ذوق میکنم از اینکه به هیشکی دل نمی بندم و دیگه کسی رو دوست ندارم. اگرم احساسی واسم پیش بیاد خیلی گذارا و کم ئه و قسمت خنده دارش اینه که بعد از یه مدت خیلی کوتاه اون حس گوگولی و باحال به اه اه و وای وای تبدیل میشه..... چقد دلم گرفت یهو.... به خودم قول داده بودم دیگه مرور نکنم، ولی از دستم در میره بعضی وقتا...
چقد دلم واسه سن سی م تنگ شده. جفتمون وقت نمیکنیم همو ببینیم. دلم میخواد بغلش کنم. مثه جوجه ست...
پی بنوشت: بعضی وقتا به این فکر میکنم که چرا خدا حواسش نبوده که بابام رو مریض نکنه؟ امشب خونه ی پسر خاله م بودیم و واسه دخترش درس زیست اش رو توضیح میدادم. بعد از یه صفحه که واسش گفتم دیدم صفحه ی بعد از تکثیر بی رویه ی سلول ها و تجمع شون در بخش خاصی از بدن و تومور خوش خیم و بدخیم و ......... یهو حالم خیلی بد شد که باید مریضی ئه بابام رو جز به جز بخونم و واسه اون بچه توضیح بدم. فکر کنم خدا واقعن حواسش به بابام نبوده که مریضش کرده... اینکه انقدر لاغر شده و بی مژه و ابرو... من خیلی می ترسم! بعضی شبا میرم وایمسم بالا سرش تا مطمئن شم نفس میکشه!! خدا واقعن نباید ما رو با چیزای سنگین امتحان کنه. این کارش خیلی درست نیست. الان در شرایطی هستم که فکرم اینجوریه. چند ساعت ئه دیگه یا مثلن فردا امکان داره باز بشم همون آدم خوش و بین و شکرگزار که هی بگم ممنون خدا... فعلن سوالم اینه که چرا خدا حواسش نبوده که بابام رو مریض نکنه؟
بابای من،