خب من امروز احساس کردم که نکنه خنگ ام؟؟؟ تا حالا تو زندگی انقدر احساس شکست نکرده بودم! بهتره یه رازی رو بگم. یه راز زشتی رو! خب درسته من پشت فرمون میشینم و یواشکی با صلوات و دعا و خواهش از خدا گاز میدم و میرم بیرون ولی هنوز گواهی نامه ندارم!!! یعنی 3 سال پیش قرار بود داشته باشم ولی چون با زور و اصرار مامان بابام رفتم ثبت نام کردم و هی دوست نداشتم راننده شم و این صوبتا این جریان هی طولانی شد تا اسفند 91 که من تصمیم قطعی گرفتم و زدم خودمو سیاه وکبود کردم که ای سارای خر! شرم کن از این وعضیت ئه بی گواهی نامه گیت! بعد رفتم آزمون آیین نامه دادم. آیین نامه ی نهایی مونده بود از پروسه ی کاریم و امتحان شهر. شهر که خب هیچی ! بدون گواهی نامه کلی دکتر بودم ولی خب آیین نامه.......... حقیقتش اینه که من هی آزمون آیین نامه میدم و رد میشم! بار اول با 6 تا غلط! بار دوم با 7 تا غلط و امروز با 8 تا غلط!!!!!! بعد خب بار اول همش 45 دقیقه خوندم و مامان هی گفت همینه دیگه! کم خوندی رد شدی! بار دوم 2 ساعت 45 دقیقه خوندم و باز رد شدم! مامانم بازم گفت کم خوندی خب! دیشب ولی خیلی خوندم... حتی صبح زود پاشدم و مرور کردم. به نظرم سوالا عالی بود و هی سر جلسه واسه خدا ماچ و بوس فرستادم که چقد سوالام آسونه و بالاخره این اوضوع تموم میشه و قبول میشم و وای وای........... ولی خب باز رد شدم! من واقعن نمی فهمم کجاها رو غلط زدم! دم آیفون وقتی مامانم ازم پرسید شیری یا روباه گفتم کلاغ! اصن الاغ! واقعن من چرا قبول نمیشم این آزمون رو. اومدم نشستم وسط هال و گریه کردم که من دیگه آزمون نمیدم. اصن من گواهی نامه نمیخوام.... اصن هضم این موضوع واسم خیلی سخته!! من همیشه همین قدر کم درس خوندم و بهترین نمره ها رو گرفتم ولی این دفه اصن نمیشه نمیدونم چرا؟؟؟ حتی این دفه هم که زیاد خوندم همین شد! الان عقده ای شدم نسبت به گواهی نامه! همش فک میکنم این آزمون چیزی ئه که من دیگه هرگز توش موفق نمیشم.... خیلی زشته! واسه کنکور و امتحان نقد و مکتب ادبی انقد تحت فشار نبودم که واسه این چهار تا تابلو!...

گریه هام که تموم شد به مامانم گفتم میشم اون مورچه هه که دویست بار دونه ش افتاد و باز تلاش کرد! انقدر آزمون میدم تا خودم از رو برم! وای خدا! تا خالا انقد خجالت نکشیده بودم. تجربه ی این مدل حس رد شدن خیلی زشته و شرم آوره... نکنه واقعن درک جالبی از اون کتاب ندارم! آخه خنگم یعنی؟ یا حافظه م کم شده؟.... این الان واسه من دغدغه ست.... یه دغدغه ی ناجور... فقط هم همین هفته رو وقت داشتم واسه آزمون دادن! از هفته های دیگه باید مرخصی بگیرم اگه بخوام آزمون بدم...

آها راستی! 2 روز پیش داشتم میرفتم به اداره ی کویت ام که گوشیم زنگ خورد! یه شماره ی نا آشنا دیدم و صدای یه آقاهه اومد که گفت خانوم ئه سارا؟؟؟ گفتم بلی! گفت رزومه تون پذیرفته شده و ما شما رو میخواییم و پاشین بیایین مصاحبه!! گفتم کدوم شرکت این شما؟ گفت فلان جا! گفتم مای فیوریتی!! مسلمن اونجا از کویت فعلی م کویت تر بود و از همه نظر عالی تر بود! مسیر عوض کردم و بدو رفتم اونجا. اگه بخوام راستشو بگم باید بگم که انقدر محیط تخصصی بود و همه دکتر بودن که تو دلم گفتم عمرن پذیرفته شم.... ولی وقتی رفتم تو اتاق رئیس فهمیدم ای بابا! اینا منو میخوان! حتی بخشی که قرار بود توش برم رو هم معین کرده بودن... بعد خب من خیلی ترسیده بودم و استرس گرفته بودم چون جو اونجا خیلی سنگین و رسمی و علمی بود! منم پررو پررو! نه سابقه ی کار نه هیچی! با یه لیسانس و یه صفحه رزومه خب  معلومه آدم هول میکنه... بعد منو بردن تو یه اتاقی که دور یه میز بزرگ 3 نفر نشسته بودن و میخواستن باهام مصاحبه کنن! هم عمومی هم تخصصی! وقت مصاحبه ی تخصصی که شد یکی دیگه م اومد! منم همش حرص میخوردم و به این فکر میکردم که چرا امروز این روسری م سرم ئه! چرا این شلوار پامه! بعد واقعن نمیدونم من خیلی باحالم یا خدا دوستم داشت تو اون لحظه که وقتی نوبت مصاحبه تخصصی شد عالی بود ارائه م! همش به خودم میگفتم آیا این صدا ها و ترجمه ها از سارا میاد بیرون. به صورت کاملن شانسی و تصادفی 2 سال پیش من یه سری متن تخصصی بازرگانی خونده بودم که باز هم به صورت کاملن اتفاقی 2 تا کلمه از اون متن تو ذهنم بود. بعد آقاهه اومد مثلن بهم بفهمونه که حالا درسته ما راضی هستیم ازت ولی تخصصی که کار نکردی! یه لغت تخصصی پرسید و من فرتی جوابش رو دادم. حتی تحلیل کردم براش که چرا اینجوری نامگذاری شده! بعد دیگه اصن لازم به توضیح نیست که بخوام بگم چشماشون چه برقی زد و هی به به گفتن به من!.... حالا فقط مونده برم واسه بستن قرارداد و این صوبتای اداری... خدا؟ من ازت ممنونم که دوستم داری و موقعیت های خوب رو واسم می فرستی پایین...

آها! بعد لباس فرم هم داره شرکته ئه! دیگه نمیخواد آدم هر روز به روح و روانش فشار بیاره که امروز چی بپوشم.... خلاصه اینکه پاشم برم جیگره خدارو بخورم به خاطر مهربون بودنش...

پی بنوشت: ولی این موفقیت شغلی و مهارت تو کارم اصن باعث نمیشه با قضیه ی آیین نامه کنار بیام! واقعن احساس ضعف و خجالت میکنم هر سری که رد میشم!!

پی بنوشت: قرص نازنینی که برای معده م میخورم تحریم شده! فقط 10 تا ازش دارم... نمونه های مشابه اش هم هیچ جا نیست. مریم اونروز میگفت بپوش بریم ناص.ر خس.رو اونجا پیداش کنیم!!! انقد خندیدم به این حرفش! خر... حالا الان باید چیکار بی قرص؟ چی میشد اگه این معده ی من شخصیت داشت! دکتر این سری میگفت ساختار معده ت کلن حساس و ضعیف ئه تقصیر خودت نیست که خراب شده! باید با معده م صخبت کنم و توجیه ش کنم که بی قرص دوام بیاره و جفتک نندازه....