ور ایز مای یاسر؟
هیچی نمیگم! ینی نه که نخوام نگم، طبق معمول حوصله ندارم که زیادی توضیح بدم! فقط اینکه یه بحران روحی بود! باید فرار میکردم از خیلی چیزا. یکی از اون چیزام این وبلاگ بود. عین این کونوایچیِ این بغل هی پریدم و پریدم! از این وبلاگ به اون وبلاگ! از این آدرس به اون آدرس، ولی در نهایت برگشتم رو درخت خودم و حس خوبی دارم از اینکه آرشیو این بغل سر جاشه... اینکه خیلی ها که من دیگه دوست ندارم اینجا باشن و اینجارو بخونن هنوز هم هستن و این داستان های ننر گونه ی بچه گونه مهم نیست دیگه واسم. مهم نبوده که برگشتم... توضیح بسه دیگه! اینجام باز. با همون سارا گفت:
چیزه! حال ندارم بازم توضیح اضافه بدم فقط اینکه الان هم بابا دارم هم مامان. حس ئه خوبی ئه! شکر..
از هفته ی دیگه م میرم سر کار. اینم حس خوبی ئه! بازم شکر..
جواب آزمایش له ئه معده م رو هم گرفتم. حس خوبی نیست! ولی اینم شکر..
حال ندارم خیلی تایپ کنم. همینا فعلن. میام و باز می نویسم..
پی بنوشت: دلم میخواد یه ابر گنده باشه. خودم و تک تک اعضای خانواده م رو همراه با مخلفات ( عروس و داماد و نوه ها!) بشونم رو اون ابر ئه و بریم بالا. ینی دور شیم از حالا. از الان. از همه چی... دلم چقد واسه یاسر تنگ شده. یاسر ئه قشنگه من.. اگه بودی الان حتمن کله ت رو میخاروندم و واست چایی میریختم! پشتِ سر هم تا صبح...
بابای من،