چادر به سر وایساده بودم سر سجاده و به جای اذان و اقامه نا خوآدگاه با صدای بلند میخوندم:

i'm standing on the bridge

and i'm waiting in the dark

and i thought u'd be here by now

there is nothing but the rain

no foot steps on the ground

.

.

نگاهای پر تعجب مامانم و سارا گفتن بلندش یهو توجیهم کرد که دارم با چادر نماز گل گلی قبل از نماز چه هنرمایی ای میکنم! مامانم صدام نمیکرد رفته بودم ترَک بعدی :دی

پی بنوشت: وووووی برای فردا. فردا در بهشت خواهم بود..