من قلبن علاقه دارم که با قوم پدرم قطع رابطه کنم. بیشتر از یک سالِ که خانواده م رو تو دید و بازیداشون همراهی نکردم و اوج ماجرا رو وقتی تکمیل کردم که واسه مراسم مادر بزرگم هم نرفتم! واسه مامان بزرگم حتی یه فاتحه هم نخوندم. نمیدونم چرا اصن دلم نخواست حتی واسش نماز بخونم. حتی دلم واسه شعر خوندنا و بوس های پشت سر هم اش هم تنگ نشده. زشته که تا این حد بیزار و فراری ام ازشون در حالی که خیلی مهربون و فلان اند. به هر حال من قلبن علاقه دارم که با قوم پدرم قطع رابطه کنم و از این کارم هم راضی ام....

پی بنوشت: هنجار شکن شدم تو روابطم... عمو اینا دارن میان. تو خونه اتمام حجت کردم که من میرم خونه ی عزیز! اینکه بگید سارا کجاست و چرا نیست هم به عهده ی خودتون...

بعدن بنوشت: من کلن همینجوری ش در زمینه ی کامنت و کامنت بازی و لینکدونی بی حوصله هستم، این بلاگفانِ مضحک هم چون خوشحاله خودش به میل خودش اون چند تا دونه لینک مرا هم پروند! اینه وعضِ اینجا به هر حال، خلوت و کوتاه! بلی..