خونه ی ما دقیقن ته کوچه و خونه ی اونا تقریبن سر کوچه ست... بعد از افطار تصمیم میگیریم بریم و سر بزنیم بهشون. تند تند لباس می پوشیم و در خونه رو قفل میکنیم و میاییم بیرون...من چون خوشحالم بی توجه به تق تق و تلو تلو خوردنم کفش پاشنه دار می پوشم و به نگاهای بابا که همش میخواد بپرسه که نمیشد با یه چیزه دیگه؟؟؟ بی توجهم... دینگ دینگ! زنگ میزنیم و میریم تو... توی آینه ی آسانسور خودمونو برانداز میکنیم و میرسیم به طبقه ی چهارم... با خوشحالی و خنده و بوس همدیگرو بغل میکنیم و میگیم که چقد دلمون تنگ شده بوده واسه هم... می شینیم دور هم... دختر کوچیکه که فقط 8 سالشه گوشه ی لباسمو میکشه و من و می بره تو اتاقش، یه بازی فکری میاره و میگه بیا بشین بازی کنیم...دختر بزرگه که فک کنم 14 ساله ش باشه به کوچیکه میگه بذار سارا برسه، بعد... بازی فکری در دست میایم می شینیم وسط پذیرایی...چهارزانو ولو میشیم رو زمین و به دور از دایره ی بزرگترا بازی فکری رو آماده میکنیم...با خنده های از ته دلشون قه قه می خندم و سعی میکنم متقاعدشون کنم بازی فکری که جلو رومونه خیلی مسخره ست... پیشنهاد مار پله میدم و به سرعت مهره انتخاب میکنیم و تاس میندازیم...6 میاریم و دونه دونه خونه ها رو میریم جلو... دل به دلِ پاک و معصومشون میدم و بی توجه به سن و خانوم بودن و رسمی بودن غش غش میخندم و ذوق میکنم.... مارپله که تموم میشه گل یا پوچ بازی میکنیم و چایی های مامانِ خونه رو با عشق و زولبیا سر میکشیم... دختر بزرگه دستمو میگیره می بره تو اتاق و لباس نو یی که برای نزدیکترین عروسی خریده رو نشونم میده...دست میزنیم و کل میکشیم و با لباس عروسیِ چین چینی حرکات موزون تولید میکنیم... میخندن... مثه فرشته... عشق میکنم و کله ی جفتشونو میگیرم تو بغلم... با بچه ها که باشم، بزرگی و سن و سال و موقعیت رو فراموش میکنم... میشم کوچیک و خنده رو مثه خوده اونا....زانوهامو خم میکنم تا بشم هم قده ارتفاع کوچیکشونو دفتر نقاشی هاشونو رنگی رنگی میکنم... این حس رو دوست دارم... همه ی بچه گی ها و حسای پاک و دست نخورده رو دوست دارم....موقع خداحافظی دختر کوچیکه اشک ریخت و قهر کرد که چرا شب پیشش نمی مونم! توجیه نبود به هر حال، 4 سانت بچه، چه توقعیِ آخه؟ :دی

پی بنوشت: دکتر بهم گفت بود فقط در صورت سحری فراواااااااااااان خوردن حق روزه گرفتن داری! فراوان خوردن هم که برای من مرگ است، معده م کم رو هم به سختی تحمل میکنه، چه برسه به فراوان یا حتی فراوااااااااااان؟! به خاطر ندیدن چشمای نگران مامان و ناراحتی ش از کم شدن 7 کیلو وزنم از ساعت 12ئه شب شروع میکنم به سحری خوردن! غذا و خرما و میوه های کمپوت شده و کمپوت نشده و هزار جور خوراکیِ دیگه که مامان ردیف میکنه جلوم و میگه بخور تا بذارم روزه بگیری... به عمرم انقدر نخورده بودم که تو سحر امسال...

پی بنوشت: الکی اونجوری نگاه نکن. تو حسرت روزه نگرفتن و عذاب وجدانِ ناهار خوردن تو ماه رمضون رو تجربه نکردی تا بدونی روزه گرفتن واسه من چه لذتی داره! خر،