بی اف دیِ محبوب من..
زنده باد،
زنده باد استاد بزرگ، زنده باد ساکورای قد بلند،،،
دیشب سن سی بهم زنگ زد تا مطمئن شه واسه امروز آماده م. تاکید کرد که مقنعه و جوراب مشکی و ساق برای پاهام رو فراموش نکنم. گفتم: خب من ساق ندارم که! گفت: خودم واست میارم. گفتم: پوشیدن ساق های تو ینی انتقال کلی انرژی و قدرت به پاهای من.... ذوق زده و خوشحال خوابیدم و تا صبح از مامانم مخفی کردم که قراره برم کجا! صبح که شد مامانم دید دارم لباسامو آماده میکنم، گفت:سارااااااا؟ الان؟ با زبون روزه؟؟؟ امکان نداره بذارم بری! گفتم:مامااااااان! اینجوری نکنا! رفت تا 1 سال دیگه که من بتونم استاد بزرگ رو ببینم! گفت: می میری! معده ت تازه یه ذره بهتر شده! گفتم: زنده می مونم! قول میدم... با نگاهای نگران مامان و ذوق بی نهایتی که تو دلم بود از خونه اومدم بیرون... وسطای راه به سن سی زنگ زدم و گفتم من دارم میرسم! گفت: من فلان جام! بیا پیشم باهم بریم... رفتم پیش سن سی و با یه ذره تاخیر دوتایی رسیدیم به محل تمرین... کلی از بچه ها اومده بودن و یه عالمه ساکورا مثله خودم رو دیدم! استاد با لباسای آماده منتظرمون بود... قلبم ریخت وقتی دیدمش. بلافاصله بعد از ورود به محل تمرین از ذوق و استرس دچار جیش شدم! به روی خودم نیاوردم و طبق امر و نهی های سن سی لباس عوض کردیم. همه خوشحال بودن و هیجان زده. به هر حال اتفاق بزرگی بود و اینکه ما انتخابای سن سی بودیم واسه همچین روزی خودش ینی تا ته دنیا حس خوب...آماده شدیم و به صف رفتیم تو سالن... استاد بزرگ به صفمون کرد و شروع کرد به حرف زدن و شوخی کردن... اول به همه هشدار داد که به چیزی دست نزنید! گویا خبر داشت شاگردایی مثله من تو اون صف هستن و مشتاق به دست زدن و کنجکاوی! گفت همه جا تله ست، اکثر سلاح ها هم سمی هستن، اگر اتفاقی واستون افتاد من گردن نمیگریم چون دارم هشدارهای لازم رو دارم بهتون میدم! در حد توان ما رو ترسوند و حسابی هوشیارمون کرد. هر چند من حس کردم این هم یه تله بود از طرف استاد! میخواست حواس جمع و زیرک باشیم به اطراف... یه ذره گرم کردیم خودمون رو و شروع کردیم به تمرین...یک عالمه فن و تکنیک هیجان برانگیز، کلی آمادگی جسمانی و حرکات سرعتی... با اون همه لباس و جوراب و مقنعه دیگه رسمن چیزی از گرما در ما وجود نداشت. استاد فضا رو مناسب کرد تا پرش هایی صخره ای کنیم! داد میزد و میگفت: باید قوی باشید، با قدرت و با تمرکز، منعطف و سریع. به جلو نگاه کنید و پرش های بلند صخره ایتون رو انجام بدین. هر کس می افتاد جریمه می شد. دور اول رو که رفتیم استاد یه چوب بزرگ دست گرفت و گفت: این حق یه استاده که شاگرداشو بزنه!! ما پاهامون رو 120 برابر عرض شونه باز میکردیم و با حفظ تعادل یه مسیر دراز رو بپر بپر میکردیم و استاد هم به صورت کاملن عشقی اون چوب گنده رو به اقصی نقاط ما میزد و توقع هم داشت که نیفتیم...:دی! من هم ساکورای ماه و عشق و حرفه ای تمام مسیر رو با حفظ تعادل و قدرت تمام طی کردم!:دی بعد از بپربپر، کار با چوب رو همزمان با چند مدل دفاع مختلف شروع کردیم و طرف مقابلم همچین لگد محکمی به سینه م زد که از عقب پرت شدم رو میله ی پشت سرم و بدنم به وضوح خم شد! اون موقع که گرم بودم، حالا هم که ولرم ام، کی دردش بزنه بالا رو نمیدونم! خیلی بد خم شدم...یک عااالمه فن و لغت جدید یاد گرفتیم و استاد بزرگ باز هم به صورت کاملن عشقی یکی رو انتخاب میکرد و فن ها روی اون اجرا میکرد.تاکید زیادی هم داشت که مواظبتون هستم دخترا! نترسید. نگران نباشید و به من اعتماد کنید... طفلی ها اعتماد میکردن و با دستای قرمز و فریاد در سینه خفه شده برمیگشتن سر جاشون:دی بدن های ظریف ما کجا وقدرت استاد کجا...
بعد از کلی تمرین، استاد همه مون رو برد ته سالن و خودش چهار زانو تکیه داد به دیوار. گفت: من یه سنسور میذارم جلوم، این سنسور به نور و صدا و ضربه حساس است. میخوام ببینم کدومتون انقد باهوشین که یه راه مناسب واسه رد شدن از جلوی این سنسور پیدا میکنید و صداش رو در نمیارید؟!... همه فقط نگاه میکردیم! استاد گفت: فکر کنم فقط دوتا از باهوش ترین هاتون بتونن!! نگار و اون خانوم قد بلنده...کوش؟!! منو با چشماش پیدا کرد و گفت سارا؟! گفتم بله و نیشم تا ته باز شد! انقد ذوق کرده بودم که میخواستم بپرم استاد رو بغل کنم و تا صبح جیغ بکشم. اسمم رو یادش بود!... واسه شروع تمرین وقتی میدوییم استاد گفت: وقتی از کنار من رد میشید اسم هاتون رو هم بلند بگید...من که رد شدم بلند گفتم: ساراااااا! استاد هم داد زد:ساراااا! اسمم رو یادش بود و هیجان من 800برابر شد. چیزی که استاد میخواست به صورت مخفیانه یادمون بده روی پنجه راه رفتن بود. راه رفتن بی صدا و آروم. دونه دونه قدم زدیم و هرکی خرکی و پر سر و صدا راه میرفت جیغ سنسور در میومد...این مرحله به خوبی طی شد و 1 دقیقه استراحت شد جاییزه ی ما! :)))
سن سی دیشب ازم قول گرفت که با استاد حرف نزنم! گفت : تو غیر قابل پیش بینی هستی،یهو میری یه چی به استاد میگی من باید جمع ش کنم! گفتم: اوا! ینی چی خب؟ من اصن دارم به عشق حرف زدن با استاد میام! گفت: پس هر چی قبلش خواستی بگی باید با من هماهنگ باشی، باشه!؟ یه خب الکی گفتم!:دی.... وسط تمرین و یاد گیری دفاع ها یهو استاد رو صدا کردم وازش یه سوال پرسیدم. استاد ازم پرسید تو اول باید یه نین.جا باشی بعد فن ها رو یاد بگیری! گفتم : هستم! گفت: هستم گفتنِ خودت فایده نداره، باید از سن سی ت بپرسم! سن سی رو صدا کرد و گفت: از این ن.ینجا راضی هستی؟ سن سی هم گفت: یکی از بهترین و اولین نی.نجاهای واقعیِ که تا حالا داشتم! از نظر روحی خیلی آماده ست و کلی قبولش دارم! میخواستم استاد و سن سی رو همزمان بغل کنم و جیغ بکشم :بوس استاد یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت: خانومِ سارا! منم یه لبخند گنده زدم و به حریفم اجازه دادم پرتم کنه رو زمین .... استاد بلافاصله گفت: دیگه تمرین کافیه، بشینید میخوام واستون صحبت کنم....
دور هم نشستیم و استاد از خصوصیات اخلاقی که باید داشته باشیم گفت. تاکید کرد که ما کو.نوای.چی هستیم و به مراتب کلی بالاتر از نی.نجا ها. گفت باید یاد بگیرم مهارت رو با ظرافت های زنانه مون ترکیب کنیم و از موقعیت هامون دفاع کنیم... کلی حرف عشق و ماه بهمون زد و ما در سکوت و گرما با لپ های گل انداخته گوش کردیم... بعد از تموم شدن حرفاش گفت: براتون چند تا حرکت نمایشی اجرا میکنم در پایان کلاس! یه شلاق گنده برداشت و یه صداهای عجیب غریبی باهاش در آورد. یکی از سن سی رو وایسوند جلوش و با فاصله ی میلیمتری شلاق رو از جلوی صورتش گذروند. انقدر سریع و حرفه ای بود که من رسمن مردم از ترس. همون سن سی بیچاره رو در چشم به هم زدنی بدون دخالت مستقیم دستش طناب پیچ کرد و به ستون بست...مدام هم این اطمینان رو میداد که نترسین! حواسم هست! چیزیش نمیشه! که خب واقعن هم حواسش بود و سن سی سالم بود!...
عالی بود. در یک کلمه! بهترین روز در سال 91 بود برای من... عاشق استاد بزرگ و کو.نوای.چی های برگِ گل هستم ... آخر کلاس بهمون گواهی نامه های این دوره رو دادن. هیچ کدوم خبر نداشتیم گذروندن این چند ساعت مدرک دارمون میکنه، ولی به هر حال ما الان یک مدرک مهم و معتبر داریم که باید بریم قابش کنیم :دی... استاد موقع خداحافظی گفت: اگه نظر یا حرفی دارین بزنید! من هیچی نگفتم! نگام کرد و گفت: خانوم سارا چیزی میخوای بگی؟... گفتم: استاااااااااااااد! من خیلی ذوق کردم! خیلی خوشحالم که امروز باهامون تمرین کردین... استاد هم یه لبخند مهربون و با ابهت زد و رفت ژ.اپن...
پی بنوشت: استاد بزرگ را عاشقم من! واقعن که از نظر اخلاقی و روحی بزرگ هستی شما،،
پی بنوشت: اینکه چرا زنده م یه سوال بزرگه! انقدر تشنمه که خوابم نمی بره. اومد تایپ کردم تنها جهت گذر زمان و فرا رسیدن وقتِ اذان...
پی بنوشت: خدا؟ مرسی که سرافرازم کردی امروز. بوس بر تو،
پی بنوشت: اوا! یادم رفت که بگم آخر کلاس یه عکس دسته جمعی هم گرفتیم و استاد یه کلاه بانمک ژ.اپنی گذاشت سرش تا مثلن بین ما حوری های بهشتی (به قول خودش! که خب من نمیدونم کجای ظاهر خوفناک ما شبیه حوری ها ست؟!) شناخته نشه :دی
بابای من،