فک میکنم تقریبن 17 سالی می شود که نگرفتمش! تب را میگویم! مثلن شاید وقتی بچه بودم و واکسن میزدم! در این حد تب به دور از من بوده است! دیروز از خواب که پاشدم، دیدم هی تلوتلو میخورم و دلم بازهم خواب میخواهد! هی نفس نفس میزدم و راه بین اتاق تا دستشویی آنقدر سخت و طولانی ام بود که گویا کوه کنده ام! یا شاید کوه فتح کرده ام! هر چه که بود بد بود! هی کولر روشن میکردم و لباس های خنکِ و نخیِ توی کمد رو زیر و رو... هر چه که بود بد بود! بد بود و داغ! به خودم گفتم: زشت است! در 3 روز آینده 5 تا امتحان داری! خودت را لوس نکن! پاشو سر درس و مشقت... هی خودم رو دعوا کردم و بستنی یخی خوردم! تا خنک شوم! حتی کمی... تنها بودم و داغ! یوهو بابا آمد. البته اول یوهو عصر شد بعد بابا آمد خانه! یک نگاه به سرتا پایم کرد و گفت: چرا این شکلی شدی شما؟! گفتم: هان؟! لباس پوشیدم و همچنان به خودم میگفتم: لوسِ ننر ، که رسیدیم به درمانگاه! دکتر به سانِ پدر نگاهی از بالا به پایینمان کرد و گفت: احیانن این چیست برای من آوردینش؟! تب بیدادش میکند بیچاره را!... تب داشتم در حد... در حد؟ نمیدانم در حده چه، خودتان یک حده زیادی را مفروض شوید... بعد هم که هی آمپول و سرم و قرص و اینها! بعد هی خواب! بعد هی داغی ای که حتی 1 درجه هم کم اش نشده! بعد هی من که فکر میکنم اینها لوس بازی است و به 5 امتحان در 3 روز فکر میکنم! کتاب ها را دور خودم پهن میکنم و ناخودآگاه از گرما میخوابم... این شرایط را در نظر بدارید! بعد در راستایِ این تب بازیها یوهو مریم زنگمان میزند. خسته و خوابیده بر تخت دقایق ها حرف میزنیم و داغی را به روی هیچ کداممان نمی آوریم... کلن من و مریم بیماریم! بیماریم که حرفهای ترسناک بزنیم و ادعای شجاع بودن بکنیم و شجاع نباشم هرگز! مریم هی از اسمشو نبر ها گفت و هی خندیدیم! خنده ها فقط تا پای تلفن دوام آورد و به محض قطع تماس ما بودیم و خانه ای خالی از سکنه و دستشویی ای که ته خانه بود! بعد هی به اسمشو نبر ها فکر کردیم و بلند بلند بسم الله گفتیم و فحش نثار مریم کردیم که بحث ترسناک راه می اندازد و مراعات حالِ بیماره ما را نمیکند... این نوعی بیماری ست. شک ندارم! ادعای شجاع بودن را می گویم! باور کن!... تب و سوزشش آنقد زیاد هست که گویا هذیان تایپ میکنم! ترس از اسمشو نبرها هم به همان میزان بالاست که ما با لوستر روشن بالای سرمان تصمیم به خواب گرفتیم! آدمیزاد هم که با لوستر روشن خوابش نمی برد، اسمشو نبر ها را نمیدانم... وووی..