خدایا! مچکرررم...
آدما معمولن تو زندگیشون از نظر روحی به جاییزه احتیاج دارن! جاییزه های بزرگ. کوچک. مهربون. ناز. ارزون و حتی خر! من این توانایی رو دارم که بفهمم کی،کِی و در چه موقعیتی از زمان احتیاج به جاییزه داره. جیبمو از بالا نگاه میکنم و بنا به اسکناسای توش واسه دوستام و خانواده و در و دیفال جاییزه میخرم. یه جاییزه ممکنِ خیلی احمق باشه! احمق از حیثِ اندازه و قیمت و جنس و اینها ولی هیچی بهتر از لبخند و شادیِ اون لحظه نیست که برق نگاه و ذوق کردنِ دوستت رو می بینی! هیجان بر انگیز ترین حرکاتِ جاییزه ایم رو واسه تو انجام دادم! خاک تو سرت. جدددن الان جاییزه های منو چیکا کردی؟..... به هر حال! هرچی... خدا خودش فهمیده بود که از نظر روحی به جاییزه احتیاج دارم. یه جاییزه ی بزرگ و پر از ذوق. پس زودتر از موعد بهم جاییزه داد. امروز صبح چشمش رو روی امتحان نقد ادبی سخت و فلانم بست. چشمش روی همه ی بدی ها و کمبودای این مدت بست و بهم جاییزه داد.... ساعتِ 6ئه بعد از ظهر من رو از شخصِ سارا، عمه سارا، آبجی سارا و دختر سارا ارتقا داد و به خاله سارا رسوند. بعله! الان من شدم خاله سارای قصه ها و یک عدد امیر حسینِ ناز به سانِ پنبه دارم که همش خوابه! دلِ همه ی جاییزه ندارای بی امیر حسین بسوزه ! :دی ( جدددن یه آدم این وقتِ شب به چه میزان می تونه لوس و ننر باشه که من؟! بهتره برم ادامه ی نقد ادبی 2 رو تموم کنم!...)
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:55 توسط س.
|
بابای من،