الان من دقیقن دو روز است که نخوابیدم! دیشب خوابم نبرد. خودمو کشتم. کله مو کردم زیر پتو، زیر متکا، زیر در، لای در کمد، لای در یخچال، لای در کابینتا، لای در بالکن! هر حرکت انتحاری ای رو که بشه فکرش رو کرد انجام دادم، ولی باز خوابم نبرد! ظهر نخوابیده بودم! صبح زود از خواب پاشده بودم! چرا خوابم نمی برد رو مونده بودم بد جور! رفتم توی هال جلوی تلوزیون خوابم نبرد. رفتم ته پذایرایی زیر پنجره خوابم نبرد! ساعت شد 4 و اذان گفتن! به خدا گفتم پاشو بیا منو بخوابون! غرغر میکردم و متکا به بغل برگشتم سر جای خودم! هی به خدا گفتم! زشته! من فردا کار و زندگی دارم، پاشو بیا منو بخوابون! منو نخوابوند که! تحت هیچ شرایط خوابم نبرد! تا 6 بیدار بودم! چهار زانو میشستم، دراز کش میشدم، درس میخوندم، می شستم پای کامپیوتر ولی بازم فایده نداشت.شد 7! رفتم زیر پتو و سر خودم داد زدم و گفتم: بخواب خره!! به این فک کردم که کاش مثلن اگه دو تا قرص میخوردم خوابم می برد! ولی همش یه کاش بود فقط! چون آرامبخش و مسکن و فلان هرگز رو من اثر نذاشته! رفتم زیر پتو و واسم خودم شعر خوندم تا فک کنم شد 8! با زنگ تلفن از خواب پاشدم و سر و سنگین آماده شدم که برم سر قرارم! تو آینه که خودمو نگاه کردم به اندازه ی دو تا انبه دو طرف صورتم مثلن بنفش و سیاه بود! گفتم: خیلی هم خوب و به روی خودم نیاوردم! چست و چابک رسیدم به مترو و تو دلم گفت: وا! پس چرا هنوز خوابم نمیاد؟ خوابم نمیومد ولی احساس میکردم یه جنازه م! همین! حس دیگه ای به جز جنازه بودن نداشتم در اون مقطع از زمان! توی ایستگاه آزادی بودم! میله ی کنار در و بغل کرده بودم و خودمو از توی شیشه ی جلوم نگاه میکردم! یهو یه حسی از درون بهم گفت: تاریخ رو از روی گوشیت نگاه کن!! جدددن فکر میکنید چی دیدیم؟!! دیدم که امروز 20 ام است! و امروز 21 ام نیست! و من قرارم و فلانم 21 ام است! مثه یه شوک بود واسم همه چی! میخواشتم میله ای که دورش حلقه شده بودم رو گاز بگیرم از شدت بهت و ناراحتی! خب چرا؟! من همش فک میکردم امروز 21 ام است! به همه هم گفتم 21 ام است! حتی به دکتر وقتی که میخواست تاریخ بزنه زیر نسخه ی فلانی! با همه هم بحث کردم که نخیر ! فردا 21 ام است و یک نفر، حتی یک نفر هم مخالف یا احیانن توجیهی نکرد! از مترو پیاده شدم! خسته و بی هدف! زهرا همون موقع اس م اس زد که: سارا؟ دقیقن به همین مضمون ! قصدش چی بود اون موقع صبح رو نمیدونم! ولی به هر حال شماره ش رو گرفتم و در حالی که به وضوح صدام از بغض میلرزید و میخواستم بپرم بغل خانوم بغل دستیمو گریه کنم همه چی رو واسش تعریف کردم! گفت: بشین همون جا! ونک ام، میام دنبالت! گفتم: تا تو از ونک برسی به من، من مُردم! یا احیانن دق کردم در راستای جنازه بودنم! بی هدف و خسته میخواستم باز سوار مترو شم که سن سی طی یک حرکت آسمونی زنگ زد بهم! گفت:سلااااااام! با غربتی بازی داستان رو واسه اونم تعریف کردم و بهم گفت: پاشو بیا باشگاه من! الان بری خونه این همه راه رو پر پر میشی! دیدم خوابم که نمیاد، خونه هم که برم در راستای بی هدفی و جنازه بودنم بدون شک بی هدف تر و جنازه تر میشم و تا شب احوالاتم خرابه، پس حرف گوش دادم و تاکسی سوار شدم و رفتم پیش سن سی... لباسامو در آوردم و نشستم تمرینای بچه های سر تا پا سیاهش رو نگاه کردم! چون سنگ تو سرم خورده بود چشم بر جنازه بودنم بستم و با سختی خاصی با شلوار لی رو تشک بپر بپر کردم و غلت زدم! اصلن هم فکر نمیکردم که شاید به خاطر بی نرمشی احتمالن دُز جنازه بودنم بزنه بالا! رسمن خودم رو کشتم و خسته و مفلوک چهار زانو نشستم زیر کولر! ساکت نشستم و فقط نگاه کردم! نگاه کردم و آرزو کردم کاش بشه بخوابم رو اون تشکه که طول و عرض 1000در 850 داره!! به هر حال همش یه آرزو بود و کلاس تموم شد. دیگه بی هدف و خسته نبودم! راضی بودم که برنگشتم خونه و به حرف سن سه گوش دادم! بی هدف و خسته نبودم ولی همچنان جنازه بودم! جنازه هم که خب تکلیفش مشخص است طفلکِ معصوم! عقل و حواس درست و حسابی ندارد.فک میکنم سن سه هم یه همچین شرایطی رو داشت که کلی وقت خیابون مورد علاقه مون رو پیاده روی کردیم تو آفتاب و 2 ساعتِ تموم نشستیم تو رستوران و من سرمو به دیوار تکیه داده بودم و پهن شده بودم روی میز و چون مجبور بودم هزاران هزار خاطره تعریف کردم و هزاران هزار خاطره شنیدم!! رستوران رسمن خالی شد که دیدیم زشته و بهتره مام بریم بیرون! بازم جنازه بودنمون رو به کول کشیدیم و با کلی پیاده روی سوار تاکسی شدیم! خسته و تشنه گاز دادیم به سمت خونه. این که توی راه چه کارا کردیم و من سوار چه ماشین خنده داری شدم و بعدش چی شد رو دیگه حال ندارم تعریف کنم فقط اینکه از خودم انتظار داشتم وقتی ساعت شده 5ئه بعد از ظهر و چیزی ازم نمونده خوابم ببره! که خب خوابم نبرد! امشب خوابم می بره ینی؟ الان من یه نوع بیماری گرفتم مثلن؟ اگه امشب هم پر پر شم میشه 3 شب بی خوابی! امکان داره عوارضی داشته باشه؟خدا، پاشو بیا منو بخوابون لطفن...