الان که به گذشته نگاه میکنم خیلی احساس رضایت دارم. احساس رضایت از چیزی که تا همین چند وقت پیش از پایه ویرانم کره بود. چیزی که تمام حسای خوب و شادیهام رو حروم کرده بود. گذشته ای که اتفاق به ظاهر قشنگ و شیرینش در باطن انقدر تلخ و سیاه بود که سرخورده و ناراحتم کنه! سرخوردگی به معنای حقیقی.مثله خوره به لحظه ی لحظه ی زندگیم گره خورده بود و عذابم میداد.... اونی که شکسته، زمین خورده و دوباره از جاش پاشده و ساخته این جمله ها رو میفهمه، اینکه حتمن ساخته باشی اون خرابه رو هم مهم نیست، مهم تصمیم ست که گرفته شده. تصمیمی که وقتی جرقه ش تو ذهنت زده میشه تو دلت با خودت تکرار میکنی: رهایی... احساس میکنم یه زندانی بودم، یه زندانی که چند سال از زندگیش رو تو زندان بوده و و الان آزاد شده.کی میتونه بفهمه این حس رو؟ همه ی کسایی که شکستن و ساختن و دور ریختن گذشته رو درک میکنن....خدا تو تک تک اون لحظه های سخت انقدر محکم و با محبت پشتم وایساد و هوامو داشت که الان اصن زشته اگه اگه لطف های بی دریغش یاد نکنم، یاد نکنم و نگم که خیلی ماهی آقای خدا. احساس میکنم وایسادی پشتمو میزنی رو شونه م! نگات که میکنم، لبخندتو میبینم که میگی: دیدی تا آخر راه باهات بودم و تنهات نذاشتم؟! این تیپ خدای باحالی دارم من، باور کن شما.... پی بنوشت: حسابِ تو و بغض و دل و شیکوندن و از روش پریدن هم بمونه واسه روزی که خودش از همه ی دنیا باهامون عادل تره...