یاسی - آسمانی
الان که به گذشته نگاه میکنم خیلی احساس رضایت دارم. احساس رضایت از چیزی که تا همین چند وقت پیش از پایه ویرانم کره بود. چیزی که تمام حسای خوب و شادیهام رو حروم کرده بود. گذشته ای که اتفاق به ظاهر قشنگ و شیرینش در باطن انقدر تلخ و سیاه بود که سرخورده و ناراحتم کنه! سرخوردگی به معنای حقیقی.مثله خوره به لحظه ی لحظه ی زندگیم گره خورده بود و عذابم میداد.... اونی که شکسته، زمین خورده و دوباره از جاش پاشده و ساخته این جمله ها رو میفهمه، اینکه حتمن ساخته باشی اون خرابه رو هم مهم نیست، مهم تصمیم ست که گرفته شده. تصمیمی که وقتی جرقه ش تو ذهنت زده میشه تو دلت با خودت تکرار میکنی: رهایی... احساس میکنم یه زندانی بودم، یه زندانی که چند سال از زندگیش رو تو زندان بوده و و الان آزاد شده.کی میتونه بفهمه این حس رو؟ همه ی کسایی که شکستن و ساختن و دور ریختن گذشته رو درک میکنن....خدا تو تک تک اون لحظه های سخت انقدر محکم و با محبت پشتم وایساد و هوامو داشت که الان اصن زشته اگه اگه لطف های بی دریغش یاد نکنم، یاد نکنم و نگم که خیلی ماهی آقای خدا. احساس میکنم وایسادی پشتمو میزنی رو شونه م! نگات که میکنم، لبخندتو میبینم که میگی: دیدی تا آخر راه باهات بودم و تنهات نذاشتم؟! این تیپ خدای باحالی دارم من، باور کن شما.... پی بنوشت: حسابِ تو و بغض و دل و شیکوندن و از روش پریدن هم بمونه واسه روزی که خودش از همه ی دنیا باهامون عادل تره...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:36 توسط س.
|
بابای من،