من از اول همین بودما... داستان واسه امروز و الان و دو هفته پیش نیست... اول جو گیر میشم همیشه، بعد پشت بندش هول میشم... بعد هم در کسری از ثانیه خرابکاری میکنم! این تیپ آدمی ام من، باور کن! آخرین پروسه ی جو گیری م برمیگرده به چند هفته پیش که آقاهه پشت بلندگو گفت: قطار سریع السیر در حال حرکت است! همین جمله و دویدن جمعیت به سمت واگنا کافی بود تا استارت جو گیر شدنم زده شه! من اصلن عجله نداشتم! اصلن لازم نبود 20 دقیقه زودتر برسم خونه، اصلن هیشکی به اندازه ی 20 دقیقه زودتر رسیدن منتظرم نبود، ولی اول جوگیر و سپس هول شدم! پروسه رو با خرابکاری کامل کردم و یه نگاه به این سر قطار و نگاه به اون سرش و دور بودن از واگنهای خانوما کافی بود تا بپرم تو اولین واگنِ مردونه ی جلوی پام! اولش همه چی آروم، خلوت، و ایده آل بود اما در چشم به هم زدنی هزاران هزار مرد حمله کردن به سمت واگن و من مرگم روحی م به عینه دیدم! خرابکاری کرده بودم! اینکه چرا رو نمیدونم، ولی به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و اگر کمک و استطارِ ( اسطتار؟اصتطار؟) آقای چاق و قد بلنده جلویی م نبود بدون شک آرزوی مرگ میکردم در اون مقطع از زمان وقتی برق مترو هم رفته بود و ما در تاریکی گاز میدادیم به سمت مقصد.ترسناک بود همه چی، بیشتر از حد تصور تو، و یا حتی حد تصور من... الان بازم جوگیر شدم! هول شدم و فک کنم یه خرابکاری جدید رو در دست احداث دارم! 5 -6کیلو لاغر شدم! چرا و چی جوریش رو نمیدونم! ولی خب به هر حال وزن کم کردم هی! یه هفته ست تصمیم گرفتم 5 کیلو دیگه م لاغر کنم و شبیه جنازه ها شم مثلن! ولی جرقه ی همین تصمیم تو ذهنم کافی بود تا وعده های غذاییم دوبرابر شه! اصن یه وضی! الان انقد شام خوردم که اگه بشینم به گوشه و گریه کنم به جای اشک از چشام دونه های برنج میریزه بیرون! باور کن! اگه من در کسری از هفته این 5 کیلو رو جبران نکردم میشم مثال نقض واسه این پست!!