امیر حسین یادم داده،
پاشدم رفتم یه وبلاگ جدید ساختم، 2 تا هم پست چسبوندم توش، ولی وقتی رفتم تا پست سوم رو هم بچسبونم دیدم چقد خوشم نمیاد ازش،چقد دوس ندارم یه جای جدید رو، همون فوبیای امتحان کردن رو گرفتم باز، امتحان کردن، اجرا کردن، حس کردن و بودن با یه کاره جدید، یه جای جدید، یه آدم جدید...حتی یه غذای جدید! چشمامو بستم و تو دلم بلند گفتم: خب عیب نداره! بازم دروغ گفتم! دروغ گفتم که یه جای جدید یه حس جدید و مهربون تر رو بهم میده. برگشتم به کمده سفیده خودم و ترجیح دادم سارا گفت: رو تو مضیغه نذارم... 17 روز فرجه دارم، فرجه واسه تموم کردن این 4 سال،داشتم پای تلوزیون لواشک گاز میزدم و به دندونای خالی شده م فکر میکردم که تابستون برم پرشون کنم،نمیدونم چند تان، نمیدونم فقط پر شدن میخوان یا حرکات خفن تری مثلن! از فکر کردن بهش میترسم! آخرین باری که رفتم دندونپزشکی پیارسال بود! رفتم تا دکتر معاینه م کنه واسه خط کج و ناصافِ دندونای پایینم که هدیه ای بود از طرف عقل های زود در اومدم! دکتر بهم گفت: چه دندونایی! چقد مزخرفه جنسش! گفتم: من تمام عمرم رو در حال مسواک زدن بوده و هستم! گفت: باز خوبه شخصیت داشتی و مسواک میزدی وگرنه الان بدون شک ردیف بالات رو مصنوعی کاشته بودیم! این تیپ دندونایی دارم من! پوک و بی تربیت! آره خلاصه، لواشک گاز میزدم و به دندونای خالی م فکر میکردم که یهو یاد فرجه م افتادم. یاد اینکه چقد کار دارم. چقد وقتم کمه.دکمه ی فلسفیِ ذهنم رو آن کردم و به لغت فرجه از ابعاد مختلف نگاه کردم، اینکه عجب فرصت جالب و پر استرسیِ این فرجه.به ما فرجه میدن، واسه امتحان، واسه یاد گرفتن، واسه فکر کردن، واسه تصمیم گرفتن، واسه زندگی کردن! هول شدم یهو! بیخیال فرجه ی 17 روزم شده م و به فرجه ای که به خودمو خدا تو این یه ماه دادم فکر کردم.چند روز وقت دارم؟باورت میشه که دقیقن 17 روز؟ ینی فرجه ی امتحانا و دلم یکی شده! حس خوبی دارم. به خوبی تمامِ 22 سال سن ام...
پی بنوشت: امیر حسین یادم داده، ینی قبلن هم یادم داده بود، الان بهم یادآوری کرد، درسای قبل رو واسم مرور کرد وقتی دنده رو تکون میداد و از تو آینه عقب و می پایید! بهم از قانون طبیعت گفت، از حساب کتاب بی اندازه ش، از ظرافت های برنامه ریزی شده ش، از انتقاماش، هدیه ها و شادی هاش. اینکه دل نشکونم تا شکسته نشم، اینکه اخم نکنم تا ناراحت نشم، اینکه دیر نکنم تا زود برسم، اینکه... هزار تا اینکه ی دیگه گفت و مثال دوست داشتنیِ منو میچسبوند تنگش تا درسم قابل هضم تر شه! :دی امیر حسین دکتره، باور کن...
پی بنوشت: 4 شب است که روحم رو رام و دوباره تربیت کردم. قبل از خواب اراده میکنم چه خوابی ببینم و تا صبح جفتک میندازم از ذوق و خوشحالی در عالم رویا. خدا چند شب پیشا بی نهایت منو شرمنده کرد یا خوابِ زیبایی که دیدیم...
پی بنوشت: ببین! خب نیا واسه من کامنت بذار که چرا نمیای تو وبلاگم نظر بذاری و فلان! این جهان سومی بازی ها رو تموم کنید تو رو خدا! به قول شیرین: مگه جنگه؟ ( باحفظ قانون کپی رایت:دی) من خودم نه حوصله ی کامنت گذاشتن دارم نه اصولن خوشم میاد از کامنت بازی، پس متقابلن توقع یکسان هم ندارم، بابا بی خیال! بیایید به هم قول بدیم که از این به بعد متمدن تر خواهیم بود...
پی بنوشت: این بلاگ فا همچنان منو با فونت ریز و پشت سر هم ارسال میکنه ها! یادش باشه کچل خان!
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:53 توسط س.
|
بابای من،