گفت: بین 5 تا 7 ساله است! چونه زدم و گفتم: فقط 5 یا 7؟ ینی امکان داره حتی 6 ساله باشد؟ گفت بله! خندیدم و گفتم: طفلکِ معصومِ من! ینی حتی مدرسه هم نرفته؟! گفت: شاید... خیره شدم! فکر کردم و فرو رفتم در خودم! پا روی پا انداخته بودم و از گوشه ی پرده ی اتاقش به تیزیِ نور آفتابِ ظهر خیره شده بودم، ولی تو دلم غوغایی بود! غوغا نبود! نه! سکوت بود.شاید هم بُهت. اینکه که غم بود یا نه رو یادم نمیاد، فقط اینکه خودم رو گوشه ی تنگ و دنج اتاقم تصور کردم که زانو به بغل و چماله شده رفتم تو فکر! فکر کنم سردم شد. همونجور چماله شده و مبهوت در گوشه ی اتاق... پسر بچه است! جنسیت اش را امروز کشف کردم! همین امروز، وقتی که راننده ی مو زرده تاکسی 50 تومن بقیه ی پولم را نداد! پسر بچه در دلش فحش بدی داد و با جدیدترین مدل مشتی که یاد گرفته بود کوبید تو دماغِ راننده ی مو زرد! خون فرمون رو قرمز کرد! پسر بچه خندید و گفت: یوهو! گفت: یوهووووووو و من با متانتی فریبنده گفتم: ممنون آقا! پیاده میشم... پیاده شدم.نه، پیاده شدیم! پسر بچه به بغل؟ پسر بچه در دل؟ پسر بچه در روح؟ پسر بچه در تمام وجود؟ آره! این از همه بهتره. پیاده شدم و با پسر بچه ای 5 تا 7 ساله در وجودم، بی تفاوت به رنگ چراغ و بوق و ناسزای راننده ها از خیابان رد شدیم... پی بنوشت: این بو، بوی نابی است. سارا ینی، مشک، عنبر،ناب و خالص. میدونستی تو؟ پی بنوشت: دارم واسش باهیجان یه داستانی رو تعریف میکنم! خیره میشه تو صورتم!سکوت میکنه و میگه بخند! بخند که دندونات معلوم شه من خوشحال شم!این تیپ آدمیه!!!! پی بنوشت: تا وقتی عمومی هست چرا انقد کامنت خصوصی؟ هنوز اسم و آدرس و فلان واسه کمده جدیدم پیدا نکردم. یه جدیدش رو میسازم. به در و همساده های دل به خواه هم آدرس میدم. دیگه دوست ندارم اینجا بنویسم.یه جای جدید، یه کمده سفید جدید حالموبهتر میکنه... اندکی صبر...