نیمی از خانواده ی من به علت خجسته گی فراوان زنجیر چرخ بستن و گاز دادن رفتن شمال و نیمی دیگر از ما که شامل من و حسین و مامانِ حسین است دوره هم به سر می برده بودیم! مریم هم که بدون شک جزء جدایی ناپذیر تنهایی های من است در گردهمایی ما پر رنگ و با شکوه حضور داشت...

دیروز بعد از پیچش های فراوانِ مِعدَوی که البته دکتر ادعا کرده معده نیست و لوزالمعده است و ما این روزها به عنوان لوزول ازش یاد میکنیم ، مریم اومد خونمون.خونه تاریک بود و منم زیر پتو به خودم میپیچیدم و آرزوی یه بشقاب غذا رو داشتم! در و که براش باز کردم هولم داد و خوردم تو دیوار! جفتک مینداخت و به سرعت خودش رو به دستشویی رسوند! از دانشگاه، خسته و یخ زده اومده بود پرستاری! دور خودمون تابیدیم و قل هو الله فوت کردیم به لوزولِ من و آرزوی رفع درد کردیم هی! آیفون دینگ دونگ کرد و حسین و مامانش هم به ما پیوستند! چیزه خاصی از دیروز یادم نمیاد که بخوام تایپ کنم پشت سر هم، فقط اینکه همه ماکارونی با عطر فلفل دلمه ای خوردن و من سیب زمینی آب پز! همه بپر بالا کردن و خندیدن و من دراز کش نظاره گر بودم! همه شب مثه خرس خوابیدن و من تا صبح درد داشتم! دیشب خیلی شب بدی بود از حیث دردهای لوزولی.حسین یه کارای باحالی میکردکه الان تحت هیچ شرایطی یادم نمیاد!!

صبح با مشتای نشونه گرفته ی حسین به چشم و دهن و دماغم پاشدم که اصرار خاصی داشت قبل از اینکه صبحونه بخوره واسش چتر پیدا کنم و بریم بستی بخره با آدامس سفید! گولش زدیم و قرار شد اول صبونه بخوره بعد بریم خرید! مامانِ‌حسین کلی رختخواب جمع کرد و مریم ظرف شست، منم در قالب عضو لوزول درد دارِ خونه فقط نگاه میکردم و فک میکردم که صبونه نون پنیر گردو بخورم یا پنیر گوجه!؟!! رختخوابا جمع و ظرفا شستیده شد.مریم صبونه نخورده رفت خونه شون و 2 پیمونه برنج خیس کردم واسه ناهار. قصدم پختن مرغ آب پز بود و بس! مامانِ حسین با یه حزن و مظلومیتی خاصی به قابلمه ی حاوی مرغ و پیاز نگاه میکرد! قابلمه ای خالی از ادویه و رب و بند و بساط! بهش گفتم: عزیزم میخوایین شما خورش کرفس بخورین؟! گفت: نه! عذاب وجدا میگیرم یاده دیشب و سیب زمینی آب پزات میفتم!‌همه از همین می خوریم...

یه پالتوی کَت و کلفت پوشیدم زیرشم یه بلوز کاموا! یه جفت جوراب پشمی هم پام کردم، سرخابی! سرخابی بود و کله ش نارنجی! داشتم فک میکردم شال هم ببندم یا نه که حسین اومد تو اتاق! یه  نگاه به سر تا پای من انداخت و یه نگاه به جورابام! یهو گفت: عمه! اینا جورابای خودته؟!! کله م رو کوفتم تو دیوار و رفتیم بیرون جهت خرید بستی واسه طفلک معصوم! بچه م رشد کرده! کتونی هاش واسش کوچیک شده! کاپشن ش نیز هم! با یه جفت دمپایی پلاستیکی سورمه ای و کاپشن تنگ و کوتاه و شال بسته دور دهنش اومدیم تو حیاط! هوا خیلی گرم تر از تصور ما بود! به روی خودمون نیاوریدم و مثه 2 تا بادکنک به راهمون ادامه دادیم. حسین تو راه خورد زمین! تمام قد! خاکی شد! قاه قاه میخندیدم! مجبور بودم.در چنین مواقعی اگه یهو بگی وااای! بدتر میترسه و گریه میکنه! میخندیدم و میگفتم دیش دانانای نای! چیزی نشد که! پاشو پاشو... خلاصه به خیر گذشت و خپل خپل رفتیم تو سوپری! منو کنف کرد و برعکس همیشه که لیست میده واسه خریداش خیره خیره وایساد و گفت: فقط یه آدامس سفید کافیه! بریم! مامان منتظره!... منم هی میگفتم: بستی؟پاستیل؟بیسکونیت؟! عمه؟!! گفت : نه! کافیه! بریم! با یه بسته آدامس سفید و 6 کیلو لباس بر تن برگشتیم خونه! خیلی ضایع بودیم! واقعن! اینو وقتی آقای همساده خیره به پالتوی منو شال دور دهن حسین شده بود فهمیدم!

ناهار خوردیم و مامان حسین ادعا کرد که مرغ خوشمزه ای بوده و وای وای! 

تموم شد! همین!

الان اگه دنبال نتیجه گیری و قصد و هدف خاصی از این پست بودین سخت در اشتباهین! اومدم تایپ کنم و بی نمک بازی در آرم جهت تعویض روحیه!

خدافظ شما.

پی بنوشت: دیروز تا حالا 4 نفر بهم گفتن کبودی زیر چشمم منو شبیه معتادا کرده! غصه م شد! از قیافه ی رنگ پریده م بدم میاد!

پی بنوشت2 : رفتم تو گوگول سرچ کردم و دیدم لوزالمعده مهم است گویا! نوشته بود بیماری هاش نوعی خود ایمنیِ! چیزی که دکترم گفته بود! با یه سری چیز میز ترسناک دیگه که فقط باعث میشه من بغض کنم و بگم خدا! جونِ سارا جواب آزمایشم خوب باشه!

پی بنوشت3 : من این تیپ آدمی ام! ترسو و جون دوست! باور کن...

پی بنوشت4 : فردا بعده 2 هفته میرم دانشگان.