ماجراهای من و معده م...
چه علاقه ای پیدا کردم به ادامه ی مطلب من!
از شنبه نرفتم دانشگاه! در حقیقت از شنبه هیچ جا نرفتم، به جز مطب دکتر و آزمایشگاه. راه که میرم، تکون که میخورم حالت تهوع م بیشتر میشه.تقریبن تمام روز رو به جز موقع هایی که خوابم یا حالت تهوع دارم یا بالا میارم! شرایط عجیب و وحشتناکیِ.میشنم یه گوشه و با معده م صحبت میکنم که : عزیزم! لطفن بالا نیار...
دیروز پاشدم رفتم دکتر! برگه های آزمایشم رو از لای جزوه ی دوران رمانتیسزم و عصر ملکه ویکتوریا در آوردم و گذاشتم رو میز دکتر! واسش تعریف کردم و در قالب خاطره از حالت تهوع های وحشتناکم گفتم! به من نگاه کرد و به آزمایشا! گفت عددم بالاست! عددِ قسمت فلانِ معده که اصولن باید زیر 37 باشه، ولی واسه من 200 و 300 ئه! گفت التهاب مزمن دارم تو یه جا از معده م! گفتم کجان ایشون؟! یه آقای پلاستیکی رو میزش بود! از روی شکل دل و روده ش ناحیه ی مذکور رو نشونم داد! گفت فردا صبح حتمن میری فلان جا آزمایش میدی! گفتم نه! فلان جا دوره اولن، امتحان سیر دارم دومن! گفت اولن و دومن نداره!فردا میری آزمایشگاه فلان! با تهوع فراوان و قیافه ای افتضاح اومدم خونه! کیف م رو از کتاب سیر و ترجمه و روش تدریس خالی کردم و دفترچه بیمه گذاشتم جاش! ناشتا موندم و با حالت تهوع فراوون خوابیدم! 8ئه صبح که شد با عذاب وجدان ناشی از پیچوندن کلاس سیر آماده شدم برم آزمایشگاه! پاشدم رفتم آزمایشگاه و تو مسیر 6 کیلو کتاب از انقلاب خریدم! انقد خوشحال بودم از پیدا شدنِ کتابا که واسه دقایقی حالت تهوع م گم شد! رسیدم آزمایشگاه شلوغ و کلی خون دادم! طبق معمول دستم کبود و رنگم پریده. جواده آزمایش 10 روز دیگه حاضره! تا آماده شدن جواد باید با خودم کنار بیام و معده م رو رام کنم.
واقعن شرایط افتضاحیِ! کاش حداقل درد داشتم، یا معده م میسوخت. این تهوع ها و بالا آوردنا بیچاره م کرده. رسمن تعطیل شده زندگیم. کلافه و عصبی ام! دعا کنید! اینا رو میخونید دعا کنید دیگه! اینکه تموم شه تهوعام و عددِ مذکور بالا نباشه باز.از افتادن اتفاقای بد خیلی می ترسم...
خدایا!
خب خوبم کن دیگه! هی نگام نکن فقط! از اون بالا فوت کن به معده م که خوب شه...
پی بنوشت: ببین عزیزم! ببین معده ی قشنگم! بیا با هم راه بیاییم. من خیلی کار دارم.خیلی درس دارم! به خدا وقت بالا آوردن ندارم. کتابِ جدیدم رو ببین! باید تمومش کنم تا آخر ماه! ای بی شرف! الاغ! نفهمِ گاو! خوب شو لطفن...:(
بابای من،