سارا گیجه!
دیروز بعد از 3 هفته نشستن سر کلاس فهمیدم که شنبه ها ساعت 9 تا 11 کلاسِ مکتب دارم نه نقد ادبی! کتاب اشتباهی خریده بودم و دوره خودم گیج میخوردم! استاد یهو گفت : خب! شما بگو!... گفتم: هوم؟!من؟ گفت بله! گفتم: آهان! نمیدونم! گفت: کجایی؟ سر کلاس نیستیاااا! از تو انتظار ندارم! تو دلم گفتم: تازه اگه بفهمی کلاس و اشتباهی گرفتم و 6 کیلو کتابِ یه درسِ دیگه دستمه، چی میگی؟!...
تازگیا خیلی شوت شدم.نمیدونم شوتیِ، گیجیِ،خنگیِ یا تحلیلِ حافظه؟!! من که همیشه معروف بودم به خر حافظه گی ( که البته اصلاح درستش فیل حافظه ست و ما گاهن به عنوان سگ حافظه هم ازش یاد میکنیم) و اصولن تو زندگی درس نخوندم و همیشه خطِ پای تخته ی کلاس و رنگ خودکار جزوه م موقع امتحان تو سرم رژه می رفت و جواب میومد جلو چشمم و امکان نداشت که اسمی یا چهره ای یا کوچکترین حرف و حرکتی از ذهنم بره الان جوری شدم که اگه یه کلمه از جزوه ی استاد جا بمونم باید کله مو بکوفم به صندلی جلویی تا یادم بیاد استاد 3 ثانیه پیش چی گفته! سوتی های بی شماری دادم تو این مدت که یادآوریش ناراحتم میکنه! عزیز که اینجا بود ( الان عزیز رفته و اینجا نیست!) مامانم یه شب بهم گفت: لطفن چایی بیار! گفتم: خب! ولی نمیدونم چرا به جای چایی آوردن واکِر عزیز و دست گرفتم و آوردم تو اتاقم! در و بستم و نشستم به کتاب خوندن! مامانم 10 دقیقه بعد اومد تو اتاقمو گفت: چایی کو؟ گفتم: هوم؟! گفت: قرار بود چایی بیاری! گفتم: ئه! آره هااااا! مامانم گفت: واکر و چرا آوردی اینجا؟ پیچیده بودم به خودم و اصلن یادم نمیومد که کی و چرا واکر عزیز و آوردم تو اتاقم و خیلی حرفه ای و دقیق کنج دیوار جاسازیش کردم؟!... یا هفته ی پیش وایساده بودم تو پارکینگ و دکمه ی آسانسور و 850 بار زدم در حالی آسانسور در پارکینگ بود و من همزمان هم خنگ شده بودم و هم کور! سوار شدم و چند ثانیه فک کردم کدوم طبقه رو بزنم! زدم 3! رسید 3 و اومدم بیرون! دیدم اوا! اینا که کفشای ما نیست دمه در! گلدونِ گنده مون کو؟! دوباره رفتم تو آسانسور و رفتم به طبقه ی 4! گلدون گنده و راهروی بدون کفش رو چک کردم و رفتم تو... آخریش هم که امروز صبح بود که با اعتماد به نفس فوق العاده ای به جای 300 تومن کرایه به راننده 150 تومن دادم و وقتی با بهت و خیره گی نگام میکرد تو دلم فحشش دادم که مرتیکه ی بی ناموس!...
خلاصه اینکه افتضاحات خاصی به بار آور آوردم با این کارام و جدددن روم نمیشه بقیه ش رو تایپ کنم! احساس میکنم دارم پیر میشم. امروز جلوی آینه کلی از موهام سفید شده بودن! بغض کردم از سفیدیشون. زودی روسریمو سرم کردم و رفتم تا کتاب اشتباهی رو پس بدم...
پی بنوشت: این متن در روز شنبه تایپ شده بوده است.
پی بنوشت: از دیروز تاحالا میام یه پست میذارم و میگم خدافظ! من رفتم! از اونجایی که من دچار سندرمِ جیزه هستم هر وقت چیزی میشه جیز علاقه ی منم برای دست زدن بهش میشه هوارتا! آقا اصن من دیگه میام. پر رنگ و باشکوه حضور خواهم داشت! اینجوری بگم بلکن دیگه نیام! اه!
پی بنوشت: ینی چی خب؟! 2 روز پیش یکی تو چشام زل زد و گفت متولد 74 نیستی مگه تو؟!!!! یه ربع داشتم با انگشتام میشمردم تا مطمئن شم منظورش 16 سال بوده!!! بهم 20 ساله، 19 ساله یا حتی پیش دانشگاهی گفته بودن اما این آخری دیگه آخرش بود! هی میرم جلو آینه و 16 سالگیِ نداشتم رو بررسی میکنم...
پی بنوشت: من دوس دارم قیافه م به خانومای 27 بخوره مثلن!
بابای من،