میخوام برم بالا منبر اساسی...هر کی حوصله نداره پاشه بره مجلس رو ترک کنه. خانوما صحبت نکنن، مادرام بچه هاشونو ساکت کنن...

عزیز که خونه مونه ،‌خونه کلن یه جوره دیگه ست.حال و هوای خونه متفاوته! فداش شم کاره خاصی نمیکنه! ولی حضورش یه انرژی فوق العاده ای رو تو خونه ایجاد کرده.از در که میام تو و می بینم نشسته تو پذیرایی و بهم میخنده کلی کیف میکنم. بغلش میکنم و میگم: فدات شم که پیشِمونی. رنگ آمیزی خونه ش تموم شده ولی ما خالی بندی کردیم و گفتیم هنوز کار داره... :دی دوس داریم پیشمون بمونه.تو این چند روزه که عزیز پیشمونه فهمیدم این که میگن پیرها برکت زندگی ان ینی چی! واقعن برکتن. شهزات اینا با مامان بزرگشون زندگی میکنن، مامان بزرگی که ناخوش احوالِ و آلزایمر داره.سخته خب. سختی داره.رفتم بالا منبر که بگم امثال شهزات اینا، مامان شهزات، باباش و بقیه ی خانواده که لحظه هاشونو با مامان بزرگ تقسیم میکنن واقعن آدمای بزرگین.خیلی صبر و گذشت میخواد. خیلی خیلی... اونقد که تا از نزدیک نبینیم و حس نکنیم درکش سخته. به پیرها، مامان بزرگا، بابا بزرگا و آقای همساده ی عصا به دست احترام بذاریم و بدونیم که نگهداری ازشون سعادتِ سخت ولی بزرگیِ خواهر :دی

نکته ی دومی که اول یه نفس عمیق میکشم و بعد میرم سراغش داستانِ شهدا و جانبازاست. داستان بچه های شهدا. بچه های جانبازا. بچه های اون باباهایی که موجی ان. اون باباهایی که 70٪ جانبازن و عملن گوشت می باشند بر روی استخوان. اون باباهایی که شهید شدن و دخترای کوچولوشون که الان مامان شدن حسرت شنیدن اسم بابابزرگ و از دهنم نی نی هاشون دارن! الان مد شده! الان که تو بحبوحه ی کنکور و جواب دانشگاه و رتبه ست! مد شده و کلاس گذاشتن تلقی میشه. شاکی بودن و اعتراض حق به جانب کردن عادی شده! اینکه یه دختر بچه ی 18 ساله فحش و بکشه به سهمیه دارای دانشگاه. هم کلاسی من نگران پر شدن صندلی ارشدش با یه فرزند شهید باشه!نمی خوام شعار بدم و کلیشه تایپ کنم ولی نوشتم که بگم وا مصیبتا! تاسف تاسف... تاسف به تربیت و فرهنگی که تو جامعه رواج پیدا کرده. اون بابایی که از جون خودش گذشته، جانباز شده، شیمیایی شده، موجی شده و لحظه هاش دردناکِ حق داره، به گردنِ من، به گردن تک تکِ ما، حتی به گردن حسینِ 2 ساله و بچه ی به دنیا نیومده ی 10 سالِ دیگه. اینکه من لم دادم رو تختم و دارم توی وبلاگم فلان و فلون تایپ میکنم مدیون اونم.بدون شک مدیون اونم.اینکه درس میخونم. اینکه خونه دارم و آرامش.اصن من تک تک لحظه هامو مدیون اونم.مدیون اونام.مدیون خودشون و خانواده هاشون.مدیون دوستم سمیرا که باباش جانباز75٪ ئه یا صبا که باباش موجیِ.مدیونِ مامان زینب ام که 20 ساله چشم انتظاره آوردن استخونای پسره جوونشه یا زهرا که هیچ وقت بابایی نداشته که دست بکشه به ریشاشو و واسش چایی بیاره.

اینکه داریم به کدوم سمت میریم، 10 یا 15 ساله دیگه مون چیه؟طرز تفکر بچه هامون تو آینده چی میشه؟قراره توهین به شهدا و خانواده هاشونافتخار باقی بمونه؟قراره فحش به بچه های سهمیه دار که سهمیه ی دانشگاه و بهترین جا درس خوندن کوچکترین حقِ مسلم اشونه همچنان ادامه داشته باشه؟یا نه؟!‌قراره درکمون بره بالا.شعور و احساسمون رو بیدار کنیم.بفهمیم و بفهمیم که اون پدری که از جونش گذشته هدفش دانشگاه بچه شو چندغاز توجه بنیاد شهید نبوده.کاش بفهمیم که این آدما و این فرشته های ریش دار که اسمشون باباست به گردن ما و آرامش هدیه کرده شون حق دارن...

پی بنوشت: خودمم میدونم که استثنا و فلان وجود داره. منظورم اصل ماجرا و توهینی بود که به خانوده ی شهدا و جانبازا میشه.

پی بنوشت 2: اگه توجه و افتخار به این موضوع خزه، بی کلاسیِ و افتِ شخصیت داره، من از همین جا، از بالا ی منبرم اعلام میکنم که من خز و بی کلاسم!‌خوب میکنم و راضی ام از خزیَتِ تنیده در شخصیت ام!