خب:(
دیشب حسین سوئیچ ماشین رو گم کرده بود. مهم ترین اسباب بازیش سوئیچ ماشینه. یه جا انداخته بودش که خب مسلمن خودش نه عقلش اونقد میرسه که توضیح بده کجاست نه زبونش به طور کامل باز شده که بگه سوئیچ رو کدوم قسمت خونه مخفی کرده . فقط در همین حد در جریان بود که به زبون خودش " کیلی" ینی همون کلید گم شده و پا به پای ما میگشت دنبالش ! میخوابید رو زمین و زیر مبل و میدید. فرش و میزد بالا و میگشت. تو کابینت... خلاصه 6 نفری کل خونه زیرو رو کردیم و کلید نبود که نبود. همون شب به اوج معنای لغوی زبون نفهم و ارتباطش با حسین پی بردم! دسته جمعی در حال گشتن بودیم. جایی نبود که نگردیم. یکی تو یخچال و میدید. یکی تو کیفارو میگشت. یکی لای لباسا... هی همه فک میکردیم و یه جای جدید متناسب با قد حسین به نظرمون میرسید و میرفتیم سمتش تا بگردیم که من یهو رفتم تو آشپزخونه تا فضای خالی پشت یخچال فریزر و ببینم! در هر صورت بجه س دیگه, همه چیز امکان داشت! همین جوری داشتم نگا میکردم به زور که یهو نقطه ی برآمده ی سیاهی و دیدم. مثه یه عالمه چیز بود. چیز ینی مثلن آشغال ریز ریز. چه میدونم یه چی مثه همون جوجوهایی که آدم از رو فرش جارو میکنه. همون چیز بهترین لغته. با خودم گفتم بفرما! اینم رد مورچه های گاوه این زندگی! چن وخ یه بار مورچه داشتیم ولی لونه شونو کشف نمیکردیم هی. خلاصه همه اینا رو توضیح دادم که بگم امروز صبح صبونه نخورده با دسته ی جارو برقی حمله کردم به ناحیه ی مذکور و همه ی آذوقه ی مورچه ها رو بلعیدم با جارو. خواستم بیام بگم همین که اونجا تمیز شد به جای احساس پیروزی و فتح و نابودی جوجوهای مورچه ها یه غم عظیم همراه با عذاب وجدانی شگرف تر وجودمو فرا گرفت. الآن من عذاب وجدان دارم خب. مورچه ها شام دارن ینی؟ زمستون هنوز هس که خب. آذوقه شون اینا؟! پانشن بیان به من و خونواده م حمله کنن؟ شبونه؟ انتقام؟!
همش یه چیزی تو ذهنم میگه یه مشت از اون چیزا جمع کنم و دوباره بریزم سر جای قبلیش واسه مورچه ها. فقط باید خیلی حرفه ای عملیات و انجام بدم چون هیکل من کجا و هیکل مورچه ها کجا و خطر برق گرفتگی همه جا!!
پی بنوشت: سوئیچ پیدا شد! کاملن ظریف و برنامه ریزی شده بین کتابای قفسه پایین کتابخونه جا سازی شده بود!
بابای من،