همیشه. یکی از دعواهای اساسی من و مامانم تو زندگی. دعوا سر خواب من بوده. از بچه گی از صبح بدم میومد. صبح همش گیجی و منگیه  با یه دنیا حسرت از 1ساعت خوابه بیشتر. به جز دوران مدرسه و کلاسای اجباری دانشگاه و مثلن یه بانک رفتن زورکی و اینجور چیزا یادم نمیاد که صبح ساعت 8 یا 9 از خواب پاشده باشم. 10 ام زوده تازه. اگه یه روز 10 صبح از خواب پاشم مامانم واسم اسفند دود میکنه!!! صبح و خدا گذاشته واسه خواب. اصن صبح به وجود اومده واسه خواب. آدم صبح بخوابه. حسابی. یه دله سیر. بعد پاشه صبونه بخوره. بعد مثلن مفید باشه و خونه رو جمع و جور کنه. بعد برنامه کودکی چیزی( البته اگه تموم نشده باشه!) ببینه یا نه این تصویر زندگی و اینام خوبه! بعد میشه ظهر و ناهار. آدم قشنگ ناهارشو بخوره بعد یه ذره همین جوری تو خونه قدم بزنه تا دوباره خوابش بگیره. بعد که خوابش گرفت به تخت و پتو و متکا خیره شه تا خودش خود به خود هیپنوتیزم شه و بره بخوابه. بعد که ساعت شد 5 و اینا از خواب پاشه. این دفه وقتی از خواب ـ این بزرگترین و زیباترین لذت زندگی ـ پاشد دیگه زندگی شروع میشه. دیگه شادابی به روح و جسمش بر میگرده. آروم اروم شروع میکنه کتابارو ورق زدن . نت برداشتن. همین جوری با خودش و کتابا بازی میکنه که شب میشه. شب که میشه شعف و ذوق مرگی به اوج خودش میرسه و هی به صورت صعودی مفیدتر میشه.بیشتر درس میخونه. دکور اتاق عوض میکنه. گردگیری میکنه. لباس تا میکنه. کمد مرتب میکنه. کلی ترجمه. وای. کلی کار. بعد هی شب تر میشه.مثلن میشه 1 ه شب. اون موقع که دیگه دنیا واسه منو اتاقمه. هی درس میخونم. هی خیلی می فهمم. هی ذوق میکنم. همین جوری. هی درس میخونم. هی ذوق میکنم. هی خیلی می فهمم.آره خلاصه. همین جوری آدم مثمر ثمر و اینا میشه تا 3-4 صبح.بعد میخوابه تا روز بعد. بعد میشه یه روز مثه امروز. که مامانش تا ساعت 12:5 دقیقه آه کشید و حرص خورد که مردم دختر دارن منم دختر دارم. همش فلان و فلونو زد تو سر من که 12 شب میخوابن 9 صبح بیدارن. منم که خب طبق معمول یه ذره جیغ جیغ کردم و سپس خیره شدم به درو دیوار و فک کردم به این موضوع که واقعن اون روز میاد که منم بدون اجبار از سر دانشگاه و مسافرت و خونه خاله و بندو بساط صبح زود از خواب پاشم و هی فایده از خودم تولید کنم؟!....

آیا به راستی؟!

من نیز هم؟!

باشد که رستگار شویم...

پی بنوشت: میخوابم پس هستم. ( سارا دکارت) !