حتی تو دورترین سوراخ سمبه های ذهنمم نمی گنجید که یه روز انقد تخصصی ادبیات بخونم و کوتاه ترین جمله هارو از زوایای مختلف نقد و بررسی کنم. خسته م. امروز وقتی حسین یه دفه. الکی. بی هوا.دسته کلیدو پرت کرد تو صورتم.نشسته م گریه کردم.یه عالمه.تو دلم پره بغضه مونده بود.ضربه ی حسین شد جرقه ش. لعنت به من و حماقت کودکانه ام. امروز از صبح مزخرف و گند بود. تو یه قسمت از نمایشنامه ی شاه لیر یه شخصیتی هست به اسم گلاستر.آخر قصه در میاد میگه "همه ی ما بازیچه ی دست خدایانیم." این جمله خیلی معروفه.تو خیلی از نمایشنامه ها و رمانها و فیلما استفاده میشه.حالا هرچی. یادم نمیاد کدوم سوره.کدوم آیه یا کی خوندم که خدا گفته بود ما قبل از تولد هرکس سرنوشت و وضعیت زندگی ش رو به طور کامل روی لوح تقدیرش نوشتیم...

نوشته دیگه.حتما تو لوح منم خدا از اینا نوشته.چقد بدن این روزا.زود تموم شه آروم بگیرم.

پی بنوشت: دلم حلوا میخواد.از این مدلاش که میذارن لای نون بستی های کوچولو. :(