<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یاچیرو</title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Nov 2016 11:38:31 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>هاپو اینجا رو بخوره تا من یه سر برم و بیام</title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/542</link>
<description>آقا ما رفتیم اثاث کشی کردیم رفتیم خونه ی جدید هرکی آدرس خواست اعلام کنه بیاد قدمش رو چشم. ...</description>
<pubDate>Tue, 15 Nov 2016 11:38:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/542</guid>
</item>
<item>
<title>شهریور 95</title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/541</link>
<description>هفته هایی گذشت شیرین و شلوغ بود بدو بدوهای شاد و هول هولی یه سفر عالی و دلچسب خیلی دلم میخواست میتونستم روزانه نویسی یا سفرنامه نویسی کنم. اما اون سبک از نوشتن طولانیه و من حوصله کارای طولانی رو ندارم!!! با اتوبوس رفتیم سفر رفتنه حالم بد شد.بتون و گاردریل کنار جاده رو بغل کرده بودم . با عشق. سفت. خخخخ. و حسابی بالا آوردم. کمرم صاف نمیشد از شدت فشار و حتی نفهمیدم که چقدر سفت و محکم تجهیزات کنار جاده رو بغل کردم.</description>
<pubDate>Wed, 07 Sep 2016 21:18:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/541</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/540</link>
<description>چه خبر؟ هیچی. عمده خبر امشب صبوریه. صبوری اون کاریه که تو این چند سال اخیر خوب یاد گرفتمش. صبوری کنیم ببینیم چی در انتظاره... خبر بعدی؛ آهان آهان. یادم رفت اولش بگم. با یک پست غمگین روبه رو خواهیم شد،،، میگفتم. خبر بعدی دل شکستگی داریم. بغض داریم، دلتنگی هم است. از دلتنگی شروع کنیم که فقط برای بابا بغض و دل شکستگی رو هم اختصاص بدیم به زمونه و اطرافیان، و اما خبر بعد خبری بعدی موضوعی ئه که همین الان بهش پی بردم.</description>
<pubDate>Wed, 10 Aug 2016 23:21:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/540</guid>
</item>
<item>
<title>شرح ماوقع</title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/539</link>
<description>خب مثلن شروع کنیم بسم الله چرا شروع کنیم اصن؟ زیرا ما خیلی دوست داریم بنویسیم. اما هرگز دفتر خاطرات نداشتیم. چون تنبل بودیم و خودکار دست گرفتن اصبابمان را آزار میداد البته بیشتر انگشتمان را. اینجا شد جان دلمان که بلاگفا جان دل و ذوقمان را کور کرد. تا الان همین حالا چه شد؟ سر کار؟ از آخر فروردین نرفتم. چرا؟ احساس کردم به اندازه کافی سرمایه جمع کردم برای خودم و بیزارم از شغلی که داشتمش. الان؟ بیکار بیکار که نه.</description>
<pubDate>Thu, 30 Jun 2016 00:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/539</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت</title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/538</link>
<description>این لعنتی کاری کرد که دیگه هیچ کس دست و دلش به نوشتن نره. منم قهر بودم. هم قهر هم بی حوصله. اما الان برگشتم. الان که سحر ئه. الان که حسین جانم برای تعطیلات بعد از مدرسه ش خونه ی ماست و با صدای بلند داره تلویزیون میبینه. جونوره. نبودم که بگم شده 7ساله و با معدل خیلی خوب فارغ التحصیل شده. خیلی نبودم خیلی نگفتم الان هستم که باشم. خیلی باشم و خیلی بگم.</description>
<pubDate>Thu, 30 Jun 2016 00:02:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/538</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/537</link>
<description>من این آرامشی رو که الان دارم رو با بدبختی به دست آوردم. به روح و جسم ام تا بی نهایت آسیب رسیده و مچاله شدم تا رسیدم به اینجا... امسال! این چند ماه ئه اخیر! فاجعه بار ترین و تلخ ترین اتفاقای زندگیم رخ داد، ولی آرامشم سر جاش بود. باید همچنان قوی باشم و حفظش کنم.نمیذارم از دستم بره... وقتی موضوع ئه کشنده ای مثله نداشتن ئه بابا وجود داره بقیه ی مسائل گه خوردن که حال منو بد کنن؟ داز این نید مور کلریفیکیشن؟ اووووف! پی بنوشت: بوش میومد که این 2-3 روزه حالم داره</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 21:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/537</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/536</link>
<description>و خداوند عادل است! . . چه آرامشی به آدم میده این جمله...</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2014 21:28:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/536</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/535</link>
<description>میشنوم که همه بیدار شدن.میرم زیر پتو و گریه میکنم. حسین میاد بالا سرم و میگه: عمه! داریم میریم سر ئه خاک ئه باباجون. نمیای؟ از همون زیر میگم: نه! پتو رو بیشتر میپیچونم دور ئه کله م و بیشتر گریه میکنم! مامانم میاد میگه: نمیای؟ میگم: نه! میگه: سالاد رو آماده کن تا ما بیاییم! بابا؟ کی سر خاک تو اومدن انقدر موضوع جا افتاده و راحتی شد که اینجوری باهاش برخورد میکنیم؟ از وقتی اون سنگ سفید رو گذاشتن روت و اسم و تاریخ تولدت رو روش نوشتن و من هی وایسادم نگاه کردم و</description>
<pubDate>Fri, 14 Feb 2014 09:17:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/535</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/534</link>
<description>کاف میم از صبح فرو رفته توی میزش و داره درس میخونه. خیلی عمیق. رفتم ازش ایمیل بگیرم میگه 1 ساعت ئه دیگه بهت میدم الان دارم مطالعه میکنم . بله. مردم این اند. نه مثل من که واسه 4 صفحه ترجمه ی قرارداد ئه جلو روم 2 ماه دارم خودمو تو در و دیوار میزنم. کاف سین منو به خاک و خون کشید و هی دعوام کردم. اخم و انواع و اقسام ئه فیچرهای صورت جهت نشان دادان ئه خشم و غضب اش. منم بغض و آه و غصه شدم و آرزو کردم مهربون شه باز.</description>
<pubDate>Tue, 04 Feb 2014 10:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/534</guid>
</item>
<item>
<title>عو</title>
<link>https://feloonosion.blogfa.com/post/533</link>
<description>بعد یه شب یکی از کاپیتانامون به من زنگ زد و گفت: فردا نرو سر کار . فلان ساعت بیا اینجا باهم بریم فلان جا جلسه واینا بعد از اونور باهم میریم شرکت. منم گفتم باشه و رفتم. کارمون که تو اون جلسه هه تموم شد کاپیتانم با اون یکی آقاهه قرار شد منو برسونن شرکت و خودشون برن یه جای دیگه جلسه ! بعد چون خیلی خوشحال اند اینا یادشون رفت منو پیاده کنن و کلن از یه مسیر ئه دیگه رفتن. من وسطای راه گفتم: اوا ! من! چرا از اینور میرید؟ بعد گفتن : ئه! اینو یادمون رفت و حالا ولش</description>
<pubDate>Mon, 13 Jan 2014 11:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>feloonosion</dc:creator>
<guid>feloonosion.blogfa.com/post/533</guid>
</item>
</channel>
</rss>
